خلاصه کتاب جامعه شناسی نظری اثر: دکتر حسین ابوالحسن تنهایی
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ توسط نورمحمد حسینی سوق
خلاصه کتاب جامعه شناسی نظری خلاصه کتاب جامعهشناسی نظری اثر: دکتر حسین ابوالحسن تنهایی مقدمه: جامعه شناسی نظری چیست؟ - جامعه شناسی نظری (Theoretic Sociology) شاخهای در رشتهی جامعهشناسی و حوزهای مستقل و مجزا از جستار نظریهها و مکاتب جامعهشناسی است که به بررسی فرآیندهای شناخت و ساخت نظریهها، کشف پیوندهای فرانظری نظریهها و نقد آنها به منظور پیدا نمودن شرایط نقد و تلفیق نظریه میپردازد. - جامعهشناسی نظری به ما میآموزد که جامعهشناسی به عنوان یک رشته علمی دارای نظم و قواعد خاص خود است که بر اساس اصول فرامکتبی و بنیادی رشتهی جامعهشناسی تنظیم شده است. ولی در درون این رشته، البته هر گروهی از جامعهشناسان به دستهای از اصول موضوعه اعتقاد داشتهاند که پایهی اختلاف در نظریههای همه جامعهشناسان را به وجود آورده است. اما این اختلاف، در همان حال مایهی همبستگی میان پیروان یک نظریه یا یک مکتب نیز شده است. - دغدغهی دورکیم برای ترسیم مرزهای مطالعات جامعهشناختی را سی رایت میلز، پس از راس و با نامگذاری اصطلاحی تازه، «مدل تخیل جامعهشناختی» نامید. تخیل جامعهشناسی نظریهپرداز را در ساخت نظریه و نیز خوانندهی نظریه را در پیدا کردن اصول، قواعد و قوانین جامعهشناختی یاری میکند. برای پیدا نمودن این اصول، قواعد و قوانین، البته مدل تحلیلی مهمی لازم است. با بهرهگیری از اصطلاحشناسی مرتن و بلومر میتوان این مدل را «مدل تحلیل عنصری» نام نهاد. - از مهمترین وظایف در قلمرو جامعهشناسی نظری تنظیم موضوعهای مورد مطالعه در قالب مدل تحلیل عنصری است. از میان معروفترین جامعهشناسانی که به این مدل توجه نمودند میتوان به وبر، مرتن و بلومر اشاره نمود. وبر و مرتن در تنظیم روشی منظم برای مطالعهی جامعهشناسی معتقد بودند بایستی پس از کشف عناصر موجود در هر نظریه، مهمترین این عناصر را تشخیص داده، آنها را از دیگر عناصر مجزا نموده و سپس مطالعهی نظری جامعه را بر اساس روابط موجود میان این عناصر دنبال نمود. - به نظر وبر و مرتن کشف عناصر مهم در هر نظریه نخستیترین و مهمترین نکتهی آغازین در بررسی نظری جامعه است. این عناصر اساسی و مهم، به نظر هر سه جامعهشناس، یعنی وبر، مرتن و بلومر، تشکیل دهندهی هر گروه اجتماعی هستند، یا برعکس آن، هیچ گروه اجتماعی خارج از این قاعده تشکیل نمیشود. - هر گروهی به ناگزیر، به لحاظ تقسیم اجتماعی کار و نقشهایی که در آن وجود دارد، تفکیک یافته است، یعنی از اجزاء و عناصری که به لحاظ کارکردی تفکیکیافته و متمایز هستند تشکیل شدهاند. ما این اصل را به عنوان اصل دوم یا اصل «تفکیکیافتگی» شمارهگذاری نمودهایم. - قواعد نظری جامعهشناختی، اصول جامعهشناسی را به وجود میآورند، اگرچه میتوانند در ظرفیت همان قواعد نیز باقی بمانند. - هر قاعده علمی، برآیندی از قانون علمی است. - اصل همفراخوانی: تمام اجزاء و عناصر یک واقعیت اجتماعی همیشه نسبت به برخی عناصر «همفراخوان» هستند، یعنی بررسی هر کدام از اجزاء به ناگزیر بررسی آن دیگری حساس را نیز میطلبد. - گورویچ با الهام از نظام دیالکتیکی کولی و مید مهمترین مثال همفراخوانی را «من فردی» و «من اجتماعی» میدانست. روشن است که بلومر نیز با پیروی بیپروا و گسترده از نظریهی استادش مید، همفراخوانی «من» و «من اجتماعی» را شرط غیرقابل اجتناب تشکیل «خود» برمیشمرد. مارکس با طرح همفراخوانی «امیال ثابت» و «امیال نسبی» و فروید نیز با طرح همفراخوانی «آن» و «من» از جمله نظریهپردازانی هستند که نمونههای بیبدیلی در این زمینه ایجاد نمودهاند. - به نظر میرسد اصل راهها و اهداف و اصل تفکیکیافتگی نیز نسبت به یکدیگر همفراخوان باشند. - اصل « فرصتها و سبکهای زندگی» بر ضرورت و ناگزیری مطالعهی واقعیت اجتماعی در بستر قشربندی اجتماعی تاکید کرده و این موضوع را با دو رویکردی که مارکس و وبر آن را بنیانگزاری کردند دنبال میکند: یکی بررسی واقعیت به نسبت فرصتهای زندگی در طبقات اجتماعی و دیگری بررسی واقعیت به نسبت سبک زندگی در پایگاههای افتخار اجتماعی. - از نظر بلومر دو نکته مهم در کاربرد مفاهیم در نظریههای علمی بایستی موردنظر قرار گیرد: نخست آن که علم نظری جامعهشناسی، مثل هر علم دیگری دارای مفاهیم خاص خود میباشد، دوم آنکه معانی مفاهیم بایستی به درستی درک و معرفی شوند تا ساخت و شناخت آنها دچار ابهام و ایهام نشود. - چینویی: اولین گام در برتری جامعهشناسی، مثل هر رشتهی علمی دیگری، برتری مفاهیم بنیادین آن است. مفاهیم، ابزارهای روشنگرانهای را به وجود میآورد که جامعهشناسی با آنها کار میکند. - مارشال: مفهوم یعنی واسطههای اصطلاحشناختی که به وسیلهی آن دانشمندان علوم اجتماعی به تحلیل پدیدهها پرداخته، اعیان مشاهده شده را طبقهبندی و دستهبندی کرده، در خلال مشاهدهی این پدیدهها به آنها معنا بخشیده و بر اساس چنین مشاهداتی قضایای پیشرفتهتری را تشکیل میدهند. - مارشال: هر نظریه شامل یک مجموعه روابط و تعاریف به هم مربوطی است که مفاهیم و فهم ما را از جهان تجربی در شیوهای منظم و ترکیبی سامان میبخشد. - جانسون نظریه را شامل قضایای منطقا به هم مربوطی میداند که کاربرد منتج از آن برای توضیح و تبیین پدیدهها مورد استفاده قرار میگیرد. - گولدنر در شرح آنچه در ساخت یک نظریه دخالت دارد به دو نوع فرضیه اشاره میکند. به نظر او، به همان شرحی که بلومر از طرح مفهوم حساس در نظر داشت، جهان اجتماعی و عناصر آن به گونههای درونی و بیرونی و اغلب به شیوههایی ناخودآگاه ذهن نظریهپرداز را نسبت به رویکردها و چشماندازهایی خاص حساس میکند. وی این فرضیات را فرضیات جهانی میخواند که میتواند بر روی مفروضات زمینهای تاثیرگذاری و تعیینکنندگی داشته باشند. گولدنر مایل است مفروضات زمینهای را مفروضات قلمرو خاص نیز بنامد. مفروضات قلمرو خاص نسبت به فرضیهی جهانی کاربرد محدودتری دارند، ولی هر دوی آنها مفروضات زمینهای هستند. - مفروضات مسلم قضایایی هستند که در علوم به خودی خود بدیهی تلقی میشوند، یا بیانی حقیقی از وقایع است که درستی آن به عنوان شرط مقدماتی تلقی شده است، اگرچه اثبات نشدهاند ولی با هیچ یک از حقایق یا اصول علمی متناقض نبوده، بلکه یک فرض ضروری و خردمندانه به شمار میآیند. برخلاف تصور نادرست رایج، این باورهای نظری از لوازم اصلی نظریهی علمی به شمار میآیند. اما به دلیل اینکه این مفاهیم از قبل اثبات و بدیهی تلقی شده و تاثیرگذار بر دیگر مفروضات هستند و نیز به دلیل تفاوتی که در زمینههای معرفتشناختی بر نظریهپردازان و آراء آنان ایجاد میکند در منظر هر نظریهپردازی معنای خاصی پیدا میکنند. بنابراین، مفاهیمی که از مفروضات مسلم سرچشمه گرفتهاند مفاهیمی مکتبی یا ایدئولوژیک هستند و به دلیل پایههای مکتبی و ایدهئولوژیک مختلف نظریهپردازان قلمرو نظری آنان را از هم جدا میسازد. - به تعبیر گولدنر مفروضات زمینهای از فرضیههای جهانی برمیخیزند و مفروضات قلمرو خاص را تحت تاثیر خود میگیرند. مفروضات خاص نیز همان مفروضات زمینهای است که نسبت به اعضا یک قلمرو خاص کاربرد پیدا میکند. این همان مفهومی است که مرتن آن را مفاهیم ایدهئولوژیک میخواند و معتقد است اگرچه هر نظریهپرداز ناگزیر از پردازش و تبیین نظری دادهها بر اساس چنین مفاهیمی است، اما در همان حال میبایستی از طیف ایدهئولوژیک مفاهیم وقضایای موجود در مفروضات مسلم جدا شده و مفاهیم جامعهشناختی را خارج از هرگونه طیف ایدهئولوژیک، به شیوههای ناب جامعهشناختی یا فرامکتبی آن ببیند، یعنی به شکلی که تمام جامعهشناسان فراتر از گرایشات مفروضهای مسلم، به شیوههای یکسان و به عنوان نظریهپردازان یک رشته به آن مینگرند. - بودن و بوریکو به تاثیر کاربری فکر دیالکتیک در حوزهی جدید تفکیک مکاتب عواملگرایی از تفسیرگرایی که در دستهبندی بلومر از مکاتب عنوان شده و در حوزهی عمومی جامعهشناسی با نظریهی جبر و اختیار در نظریههای بزرگان حوزهی فرانکفورت یا وجودگرایان (existentialism) و تقابل عاملیت و ساختار در نظریههای افرادی چون هابرماس و گیدنز به نامهای مختلف رخنه کرده اشاره نمودهاند. - یکی از حوزههای نظری که با کاربستی انسجامگرایانه از مفهوم دیالکتیک استفادههای خوبی کرده است حوزه نظری پارسنز است. - نقش و کارکرد مفاهیم تحلیلی در نظریههای مختلف تنها وقتی خوب شناخته میشود که از مفهوم بسته و محدود مکتبی آن جدا شود. تنها در این صورت است که هم میتوان هر کدام از مفاهیم تحلیلی یا مکتبی را جای خود نشاند و تعریف نمود و هم میتوان فرآیند گسترش فرامکتبی و فرانظری چشمانداز نظری رشتهی جامعهشناسی را، که گسترهی واقعیتر جامعهشناسی است، بهتر شناخت و بر اساس چنین شناختی ساختار نظریههای جدیدتر را بررسی نمود. در غیر این صورت و با یکی انگاری مفاهیم تحلیلی و مکتبی به ویژه به گونهای که در شرحهای جاری نظریههای جامعهشناسی معمول است قطعا علم عمیق نظریههای جامعهشناسی به سیاهچال نقل قولهایی غیرکاربردی راه پیدا میکند و شاید تنها شایستهی بایگانی تاریخ علم نظری جامعهشناسی باشد. بخش یکم: نقد معرفت شناختی، شالودههای فرامکتبی علم جامعهشناسی فصل یکم: نقد تعریف و تاریخ علم، پرسش نخست: چیستی علم - علم با بشر زاییده شد، زیرا همانگونه که اسپینوزا، مارکس و فرم به اشکال مختلف ذکر کردند، انسان هیچگاه تابع الگوهای غریزی نبوده است و با تکامل زندگی بشری به تدریج تاثیرات کمرنگ دنیای غریزی حیوانی در او به کاهش گراییده است. پس انسان با شناخت روا و معتبر خود از واقعیت زندگی توانست تمام مشکلات خود اعم از تغذیه، مسکن، مهاجرت، جنگ، صلح و تکامل را در فرآیندی سنجیده و معلوم –به تدریج- حل نماید که خود نشانههایی از روا بودن نظریهی انسان تاریخی است. - تعریف فرامکتبی علم بر ویژگیهای مفهوم عام علم استوار است که بنا بر آن متغیر زمان و مکان در تعریف علم به ناگزیر حذف میشود و تنها ویژگیهای چهارگانهی 1-عام، 2-آزمایشی، 3-روش علمی و 4-تبیین علمی، معیار تعریف علم به عنوان فرآیندی در شناخت و کشف قانونمندی جهان به حساب میآید. - فولر معتقد است که پنج ویژگی مهم جامعهشناختی میتواند در تعریف علم در نظر گرفته شود: 1- سبک خردورزی عصر مدرن، به شیوهی خردگرایی وبر، 2- خودآگاهانه محیط را کنترل و بازسازی کردن، به شیوهی رویکرد عملگرایانهی دیویی، 3- کارکرد ایدهئولوژیک و مذهبی علم در سیاست و زندگی عملی، که تنها نیروی مقتدر در کنترل جامعه و تنها معتبرترین مشاور برای مشکلات افراد است (یادآور نظریه فوکو)، 4- هنجاری کردن ساخت علم، به شیوهای که مرتن در چهار ویژگی انجام داد: جهانیگرایی، عمومیگرایی، نافایدهگرایی و شک سازمانیافته، 5- توانایی علم به عنوان یک حرفه، به شیوهی وبری، در تغییر گزینههای زندگی مردم، با شیوهای ترکیبی از اقتدار تجربهگرایی و خوشبیانی، به تعبیری که در جامعهشناسی علم نیز فهمیده میشود. - مفاهیم اساسی متعددی هستند که در کنار مفهوم علم و روش علمی لازم و ملزوماند. اینها عبارت هستند از: مفهوم(concept)، متغیر (variable)، اندازهگیری (measurement)، روایی (reliability)، اعتبار (validity)، همبستگی میان علت و معلول، و عینیت گذار پژوهش علمی. - معرفت علمی دارای چهار ویژگی فرامکتبی میباشد که آن را از دیگر گونههای معرفت متمایز میکند: 1- ویژگیهای متقابل علم و فلسفه، 2- ویژگیهای آزمایشی علم، 3- ویژگیهای روششناسی علم، 4- ویژگیهای تبیین علمی. - علم پاسخگوی مسائل خاص است، که به اینجا و اکنون مرتبط میشود و فلسفه پاسخگوی مسائل عام است، که الزاما زمان و مکان خاصی را دنبال نمیکند. به دیگر سخن، پرسشهای معرفتشناختی را علم و پرسشهای عام و کلی را فلسفه، بررسی و پاسخگویی میکنند. - علم و فلسفه هیچگاه یگانه نبودهاند، بلکه همیشه از هم جدا بوده و مرزهای آن برای اندیشمندان پیشین کاملا شناخته شده بود. به همین دلیل در کار فلاسفهی بزرگ بررسی علمی و فلسفی از هم به درستی و روشنی تفکیک شدهاند. در قرون جدید هم، این علم نبود که از فلسفه جدا شد، بلکه گروهی از علما که در حوزهی تاملات فلسفی نیز تخصص داشتهاند کار خود را به بررسی پرسشهای خاص اختصاص دادند و بدین ترتیب، نه علم متولد شد و نه علم از فلسفه جدا گشت، بلکه تنها علما از فلاسفه جدا شدند. این جدایی به زبان جامعهشناسی از لوازم رشد و تکامل تقسیم اجتماعی کار بود که به ناگزیر در نتیجهی توسعهی دانش بشری از لوازم تکامل اجتماعی به شمار میرفت. - هر پژوهش علمی میبایستی بر پایهی منطقی علمی استوار باشد. اما از آنجایی که خاصیت اصلی پژوهشهای علمی پرسشهای خاص بود به ناگزیر اصلیترین و ضروریترین منطق متناسب با علم، منطق استقرایی شناخته شد، که در تمام انواع صور منطقی مثل منطق قیاس و تمثیل، دیالکتیک، کاهش پدیدارشناختی، طبیعتگرایانه و ... نیز، به این شیوه، حضور دارد. - تعریف استقراء: حرکت به سوی شناخت قوانین وقایع از طریق گذار در خلال اجزاء دست یافتنی و آزمودنی موضوع مطالعه تا بدانجا که بتوان به قانونی نسبی دربارهی واقعیت وقایع مورد مطالعه رسید. - میدان عملیاتی پژوهش در زمان گذشته را با رسش (approach) تاریخی، در زمان حال را با رسش کنونی یا پیمایشی و در زمان آینده را با رسش آیندهای یا ارزیابانه تعیین نمودهاند. - پیدا کردن مفاهیم خاص و متغیرهای حساس برای کشف قانونمندی واقعیت یعنی رسیدن به علم، مستلزم رجوع به منطقه و میدان عملیاتی است که به ناگزیر با منطق استقراء ممکن و ملازم است. به عبارت گورویچ، میدان عملیاتی و منطق استقرایی دو خصیصهی همفراخوان هستند. - روا بودن نظریه یا قابل اتکاء بودن آن بدین معنی است که این نظریه در آمایشهای لازم نشان داده است که قانونمندی حیات یا موضوع مورد مطالعه را شناخته و بنابراین حرکات و نوسانات، ثبات و تغییرات موضوع مورد مطالعه را میتواند بهجا و درست شناسایی کند و پیشبینیهای نسبتا کوتاه و درستی از حرکات آن را نیز ارائه نماید، پس میتوان به آن نظریه متکی شد. روایی معمولا به ثبات در اندازهگیری و به مراتب ثبات در سنجش میانجامد. - شأن تجربی پژوهشگر جهت برقراری تکرارپذیری از لوازم اصلی هر پژوهش است. بایستی سه شرط عینیت، روشنی و تکرارپذیری در سه مرحله از تحقیق کنترل شوند. 1- موضوع و مفاهیم، 2- ابزارهای گردآوری تحلیل و سنجش، 3- نتایج تحقیق. بنابراین فرآیند روایی در نه گام کنترل خواهد شد. - روایی میتواند به دو صورت کنترل شود: 1- روایی تاریخی: یعنی تکرارپذیری نتیجهای در اندازهگیری یک موضوع، در دو زمان مختلف، 2- روایی همسنجی: یعنی مقایسه و همسنجی نتایج تکرارپذیر توسط پژوهشگران مختلف یا در جهتهای مختلف تحت مطالعه. - اعتبار معمولا به دقت در اندازهگیری مربوط میشود، که دقیقا همان چیزی که قرار بر اندازهگیری بوده است، اندازهگیری شود. بدیهی است خصایص اعتبار نیز بایستی در هر سه برههی تحقیق یعنی مفاهیم و موضوع، ابزار سنجش و نتایج، کنترل گردد. - تجربه (experience) به معنی رویارویی روزمره انسان و موقعیت است که در آن نظریهی هر فردی تصحیح و سازگار با واقعیت میشود. اما آزمون (experiment) یعنی تجربهی آزمودنی، یعنی رویارویی آزمایشی انسان با موقعیت به این منظور که صحت نظریهی پیشین فرد و انطباق آن با واقعیت کنترل شود. در علم مراد از تجربه همان تجربهی آزمایشی یا آزمون کنترل شده است و نه تجربه به معنای روزمرهی آن. - شاخصهای عام یا فرامکتبی علم:1- فرآیندی بودن شناخت: یعنی از نقطهای آغاز میشود و پس از طی مراحلی به پاسخی ختم میگردد. به عبارت دیگر طی مسیر از جهل به علم و از پرسش به پاسخ، گویای فرآیندی بودن شناخت است. پس علم معرفتی ناگهانی نیست. 2- تبعیت از اصل تقابل: شناخت یا معرفت زمانی پدید میآید که بتواند میان هر موضوع و سایر پدیدهها تمایز و تفکیک قایل شد، یعنی تبعیت از اصل تقابل برای شناخت هر امری ضروری و اجتنابناپذیر است. بنابراین میزان سازگاری میان دو پدیدهی متقابل میتواند به صورتهای تغایر، تخالف، تضاد و تناقض نمود یابد. 3- عینی و آزمودنی بودن: در فرآیند شناخت، ضروری است که تقابلهای موجود در موضوع با رجوع به واقعیت خارجی و تجربیات عینی مورد بازبینی قرار گیرد تا درستی و نادرستی آن از طریق انطباق آن با واقعیت عینی وارسی شود. - علم و فرآیند پژوهش آن باید منظم، دقیق و سنجیده و گامبهگام بوده تا از خلال واقعیتهای تازه پیدا، نادانستهها کشف شود. علم یا کشف قانونمندی جهان، باید روشی منظم و قانونمند برای شناخت این قانونمندی پنهان جهان تجربی پیدا کند تا بهتر بتواند از ابهام به سوی روشنی حرکت کند. - روش شناخت در شش مرحله شکل میگیرد:1- برخورد با مسئله، 2- تشکیل فرضیات، 3- گردآوری دادهها، 4- آزمون و سنجش دادهها، 5- استنتاج، 6- تعمیم و قانون. - تبیین کردن یا توضیح دادن یعنی بیان و شرح چگونگی انجام رخدادها و شرح قوانین نسبتا پایدار، تکرارپذیر، عینی و روشن به گونهای که بتواند دادهها را برای مراجعه کننده معنا کند. - رابطهی میان متغیرها که به عنوان روابط دیالکتیکی، علی، تاریخی یا کارکردی شناخته میشوند در حقیقت نشانگر نوعی همبستگی میان عناصر موجود در میدان مطالعاتی هستند و به این معنی میباشند که در هر گونه روابط، تغییر در هر متغیری، تغییر در برخی متغیرهای دیگر را موجب میگردد. رابطهی متقابل متغیرها در نظامهای منطقی قیاس، استقراء، تمثیل و دیالکتیکی به رابطه و تلازم مقدمات و زمینههای منطقی نیز تعبیر میشوند که به ناگزیر نتیجهی نسبتا ثابتی را به وجود میآورد. بنابراین، تغییر، پیدایش یا سکون یا هر نوع رخدادی با انواع رخدادهای دیگر به نوعی متلازم و همبسته یا همفراخوان هستند. همین ویژگی خاصیت قانونمندی واقعیت است. - قانون علمی زمانی به دست میآید که برآیند پژوهشی در مکانها، زمانها و موقعیتهای اجتماعی دیگری نیز آزمون شده و روایی آن تایید شود. نظریهی علمی هنگامی به دست میآید که قانون علمی را در چارچوبی از مفروضات مسلم یا اصول موضوعه مکتبی بسنجیم: قانون علمی + اصول موضوعه= نظریهی علمی مسئلهی پژهشی برآیند پژهشی قانون علمی نظریهی علمی - کارکرد نظریه عبارت است از: توضیح، تفسیر و شرح رخدادها و کشف قوانین جدید و تدوین قوالبی برای معنا کردن پدیدهها. از این روی است که فرآیند تشکیل نظریه دو هدف عمده را دنبال میکند: 1- فراهم کردن چارچوب، قالب یا پارادایمی نظری برای معنا کردن وقایع، رخدادها و پدیدهها و نیز برخی پیشبینیهای احتمالی وقایع، رخدادها و پدیدهها به نسبت موضوع علوم در زمانی متناسب در آینده. 2- تصحیح و سازگاری مناسب نظریهی موجود با دادهها و کشفیات تازهتر. - هرگاه نظریهای از نسبیت زمان و مکان و اشخاص ویژه گذشت و گروههای مختلفی از نظریهپردازان در زمان و مکان گوناگونی را به خود معتقد نمود میتوان گفت این نظریه به پارادایمی مکتبی بدل شده است که پهنهی نسبیت آن بسیار گستردهتر از پهنهی نسبیت نظریه است. مسئلهی پژهشی برآیندپژوهشی قانون علمی نظریهی علمی پارادایم مکتبی - مطالعات متغیرشناسی به شیوهی متداول از عناصر اصلی پارادایم روششناسی مکتبهای عواملی اعم از انسجامگرا یا تضادگرایی است. اما این بدان معنا نیست که در مطالعات جامعهشناسی تفسیری مطالعات متغیرشناسی راه ندارد. تفاوت اصلی این است که در پارادایم جامعهشناسی تفسیری متغیرهای اصلی معمولا به تفسیر گروهی از موقعیت تعبیر میشود، مگر در شرایط نابسامانی یا نانمادی که ممکن است متغیرهای دیگری نیز موجود باشند. بنابراین متغیر اصلی که الزاما مستقل هم نیست در شرایط نمادی و طبیعی رفتاری، عموما تحلیل گروهی سازمانیافته از موقعیتهای موجود در نظام اجتماعی است. بنابراین مسئلهی تبیین تاریخی، کارکردی، علی یا دیالکتیکی به شیوهی متغیرشناسی، اما به شیوهی خاص خود، میتواند در پارادایم روششناختی تفسیرگرایی نیز دیده شود. مهمترین مسئله قابل توجه به دو نکتهی مورد نظر بلومر و دیگر تفسیرگرایان اشاره دارد: یکی آنکه تبیین علمی تنها عبارت از پیدا کردن همبستگی میان متغیرها نیست، بلکه طرح همبستگی تنها یکی از طرحهای تحقیقاتی است که بنابر خرافههای علمی متاسفانه به عنوان تنها طرح موجود مورد بحث است. دومین نکته موید این نظر است که تعیین هر متغیری پیش از شناخت مفاهیم حساس در حقیقت کاهانیدن واقعیت در حوصلهی ذهن پژوهشگر است، یعنی ابتلای به ایدهآلیسم یا پندارگرایی روششناختی. بنابراین بهترین راه علم عبارت است از آغاز کردن با پرسشهایی که در حوصلهی عینیت جهان تجربی است تا، با گذر از مفاهیم معین به مفاهیم حساس، متغیر اصلی -یعنی تفسیر گروهی- شناخته شود. فصل دوم: نقد هدف و کارکرد علم، پرسش دوم: ارزشی بودن علم - مطالعات انسانشناختی به خوبی بازگوکنندهی این مطلب است که پراتیک و عمل اجتماعی همیشه با نیت عملی انسان برای رفع مشکلات زندگی او همراه بوده است. به همین روی معرفت بشری در همهی گونههای آن و به ویژه در نوع معرفت علمی، همیشه در پی راهگشایی واقعی در زندگی عینی بشر بوده است. - در علم غیرمتعهد، علم هدفی جز توصیف تجربی یا تبیین تجربی، به ویژه آماری، از وقایع ندارد و به همین دلیل، نه قضاوت میکند، نه راهکار ارائه میدهد و نه به ارزشها، بایدها و نبایدها میپردازد. - در علم متعهد، علم به عنوان فعالیت اجتماعی بشری با نیت عملی و برای رفع مشکلات بشر، وقایع و جهان تجربی را آنگونه تبیین میکند که ارائهی قضاوت و راهکار و توجه به بایدها و نبایدها را در متن خود مرور کند. - سه فرضیه در خصوص علوم متعهد مطرح است: 1- گوهر تبیین علمی در کلیهی علوم هدفمند بوده و فرآیند تبیین علمی عموما و به ناگزیر در سه مرحله «سنجش، قضاوت و راهکار» انجام میشود. 2- بنیانگزاران و صاحبان نظریههای جامعهشناسی (اعم از متعهد به نظم یا متعهد به تغییر) نیز به همین روال عمل کردهاند. 3- پاسخ غیرمتعهدانه نشانهی بحران جامعهشناسی و گریزگاهی برای جامعهشناسی کمی و غیرنظری در برابر قدرتهای فرادست جوامع و تسامحی توجیه شده به شمار میآید. - موضوع فرآیند روششناسی مطالعهی واقعیت است، واقعیت در هر تعریف مکتبی، فرامکتبی، رشتهای یا فرارشتهای. اما موضوع مطالعهی فرآیند مناطق معرفتشناسی نگرش و رویکرد نظری پژوهنده است. به دیگر سخن، در تمامی طول فرآیند کاربری روشهای پژوهش، پژوهنده تنها به دنبال کشف پاسخی در واقعیت است، اما در فرآیند هر کدام از مناطق معرفتی، پژوهنده با رویکرد معرفتشناختی متفاوتی در حال پژوهش قرار میگیرد. - همفراخوانی مناطق معرفتی و مراحل پژوهش: منطقهی معرفتی A: برخورد با مسئله پرسشها و فرضیات منطقهی معرفتی B: گردآوری دادهها تحلیل دادهها منطقهمعرفتی : برآیند پژوهش. - آنچه جامعهشناس را از گزارشگر و جامعهشناسی را از جامعهنگاری جدا میسازد تحلیل جامعهشناختی نتایج در «قالبی نظری» که همان مفروضات مسلم و اصول موضوعه است، میباشد، دغدغهای که دورکهیم آن را به صورت هشدار کاهشگرایی عنوان نمود و میلز برای حل مشکل چارچوب تخیل جامعهشناختی را طراحی و پیشنهاد کرد. هر جامعهشناس بنابر باورهای نظری و مفروضات مسلم و اصول موضوعه خود و گرایشات مکتبیاش تحلیل خاص خود را ارائه میدهد. - کار جامعهشناس نوشتن شرححال و گزارش رخدادهای جامعه یا جامعهنگاری نیست، بلکه باید به تحلیل، تفسیر و نقد یافتهها بپردازد و این ممکن نیست مگر اینکه نتایج تحقیقاتی را در قالبی علمی و نظام نظری از پیش مشخصشدهای قرار داده و آنها را با کمک تخیل جامعهشناختی تبیین کند. آنگاه به یک نظام تبیینی که نظریهی جامعهشناسی خوانده میشود دست مییابد. - اصول موضوعه بیانی است که حقیقت آن یا به خودی خود روشن است یا آن چنان خوب بیان شده است که غیرقابل پرسش میباشد و در رشتههای علمی عموما و به طور جهانی پذیرفته شدهاند. یا بیانی است که در مجموعههای منطقی به عنوان بیانی حقیقی در تعریف (یا در فرضها) شناخته شده است و برای استنتاج قضایای دیگر مبنا قرار میگیرند. - فرض مسلم قضیهای است که در علوم به خودی خود روشن تلقی میشوند یا بیانی حقیقی از وقایع است، یا درستی آن به عنوان شرط مقدماتی تلقی شده است، اگرچه اثبات نشده، ولی با هیچ یک از حقایق یا اصول علمی متناقض نبوده و یک فرض ضروری و مستدل (خردمندانه) است. - در میان سه مکتب بزرگ جامعهشناسی، مکتب تضادگرایی (شیوهای که مارکس آن را بیان نمود) اساسا معرف نظریهی جامعهشناسی متعهد است. مارکس معتقد بود که دیگران تاکنون جهان را تنها توضیح دادهاند، حال آنکه ما برای تغییر آن آمدهایم. - جامعهی آرمانی یا کامل مرتن آن جامعهای است که در آن توافقی بین شایستگی و دستاوردهای آن وجود داشته باشد. وسایل نیل به موفقیت محترم نگه داشته شود و فرصتها برای تمام کسانی که شایستگی کافی دارند، فراهم باشد. انگیزش رقابت و فرصت برای موفقیت، میزان قشربندی فردی به نحوی که برای کارکرد جامعه ضروری است در تناسب باشد. - وبر به عنوان نمایندهای از مکتب تفسیرگرایی در تحلیل مسئلهی جامعه آرمانی با مکاتب انسجامگرایی و مکتب تضادی مارکس همراه است. - فرآیند تبیین متعهدانهی جامعهشناختی که در آثار تمام نظریهپردازان کلاسیک و بنیانگزاران نظریههای جامعهشناسی از پایههای اصلی به شمار میروند به این معنا نمیباشد که جامعهشناس متعهد به انجام رسانیدن راه درمان و نسخههای راهبردی اجتماعی است، همانگونه که پزشک نیز پس از تبیین یعنی پس از سنجش، قضاوت و ارائه راهکار دیگر به دنبال انجام عمل درمان به بیمار اصرار نمیکند. بیمار میتواند نسخه را تهیه نکند و یا دارو را مصرف نکند. این بخش یعنی عمل کردن به نسخه، از تعهدات عالم، پزشک یا جامعهشناس نیست. شاید تنها افراطیترین اندیشمندان رادیکال، مثل مارکسگرایان یا مذهبگرایان انقلابی هستند که خود را در این امر نیز موظف میدانند، در برابر، تفسیرگرایی وبر و بلومر و نیز رادیکالگرایی تفسیری معتقد هستند که این قسمت از پراتیک اجتماعی تنها در گرو فهم و پذیرش مردم است و جامعهشناس جدای از این تفهم و پذیرش هیچ اقدامی نمیتواند انجام دهد. وبر نیز به همین معنا میگفت: جامعهشناس به عنوان جامعهشناس یا استاد جامعهشناس در وادی سیاست وارد نمیشود. - خصلت کمی شدن علوم مختلف در خدمت صنایع و دولتها، همراه با ویژگی شتابزدگی در اخلاق بورژوایی دلیلی است که به غیرمتعهدانه شدن علم جامعهشناسی کمک نمود و مهمترین آسیب روششناختی قرن بیستم را پدید آورد. گسترش کمیگرایی و تحلیلهای ریاضی و عددی از یک سوی و کم هزینه بودن و زودحاصلی اینگونه پژوهشها نسبت به پژوهشهای کیفی در جامعهشناسی و درمانهای روانکاوانه در روانشناسی زمینههای همفراخوان دیگری بود تا علم به مقتضیات نیازهای سیاسی و اقتصادی طبقات فرادست یا حاکمیتهای سیاسی گردن نهد. - جامعهشناس برخلاف سیاستمدار تنها به قضاوت ارزشی میپردازد، ولی هیچگاه به حوزهی احکام ارزشی وارد نمیشود. قضاوت ارزشی یعنی قضاوت یک واقعه براساس ارزشهای نظری یک مکتب و این، هم با گرایشهای فردی متفاوت است و هم با حکم ارزشی. - نگرشهای فردی و غیرتجربی افراد که هیچگاه مورد توافق عدهای از علما به عنوان یک اصل مفروض یا اصل مسلم شناخته نشده است را هابرماس گرایشهای فردی میخواند. او گرایشهای فردی (Interests) را از ارزشهای علمی یا مکتبی مطرح در علوم جدا میکند. اما حکم ارزشی یعنی قضاوت یک جامعهشناس بر مبنای نظری جامعهشناس دیگر، یا شکل خودمدارانهی آن، یعنی قضاوت همهی آراء براساس مبنای نظری قضاوتکننده. در قضاوت ارزشی هیچ جامعهشناسی جامعهشناس دیگری را مردود نخواهد شمرد، زیرا هر کدام تنها در حوزهی نظری خویش درست میگویند، برخلاف جنگ کلامی ارباب ادیان در طول تاریخ که همیشه با کوتهنظری همراه بوده است. پس قضاوت ارزشی برمبنای اعتقاد به نسبیتگرایی، نظر هر مکتبی را در حوزهی منطقی همان نظریه درست میداند و نقد علمی را عبارت از بررسی روابط منطقی در همان حوزهی معرفتشناختی میداند. ولی حکم ارزشی تنها نظریهی منتقد را درست میداند و هر نوع نظر متفاوتی را نادرست تلقی میکند. بنابراین حکم ارزشی، حکمی قوممدارانه، جاهلانه، عامیانه، غیرعلمی، غیرمنطقی و غیردینی است. فصل سوم: تخیل جامعهشناختی، نقد روش مطالعهی نظریه و دستگاه نظری - تخیل جامعهشناختی چارچوبی است که میلز برای حل مشکلی طراحی کرد که دغدغه دورکهیم هم بود: یعنی مشخص نمودن موضوعات و مرزهای مطالعات جامعهشناختی برای پرهیز از کاهشگرایی (تقلیلگرایی Reductionism)، یا دیدن واقعیت به معنای جامعهشناختی آن. شناختن مرزهای جامعهشناختی و تبدیل هر عنوانی به موضوعی جامعهشناختی، یا به نظر میلز تبدیل هر دردسر شخصی به مسئلهای اجتماعی، شرط نخستین مطالعات جامعهشناختی و از مهمترین وظایف جامعهشناسی نظری به شمار میرود. - تخیل جامعهشناختی ترکیبی از دو اصطلاح مستقل است: یکی تخیل و دیگری جامعهشناختی. تخیل در چشمانداز نظری اریک فرم، اندیشمند و نظریهپرداز توانمند حوزهی فرانکفورت، به معنای نگارهپردازی یا تصویرسازی و به عنوان شاخصی از تفکر منطقی انسان سالم در کنار خردورزی و عشقورزی، و از ویژگیهای فکر انسان سالم و به مراتب دانشمندان و پژوهشگرایان علوم مختلف است که مهمترین ویژگی انسان سالم را در برابر حیوانات بیان میکند: یعنی برنامهریزی و نظم نظری برنامهریزی شده در زندگی. - تخیل علمی، یعنی تصویرسازی و نگریستن هر پدیده در درازای تاریخ آن، در پهنای وسعت آن، و در عمق ژرفای معناشناختی آن. به همین دلیل تمام نظریهپردازان بنیانگزار در تمامی رشتههای علمی، یا فلسفی، یا هنری، و تمام ادیان یا مکاتب تربیتی که برنامهای برای اصلاح و تربیت جوامع داشتهاند، به ناگزیر چارچوبی از تخیل یا تصویری از نیازها، مشکلات، اهداف، راهها،ارزشها و دیگر موارد را طراحی نمودهاند. تخیل جامعهشناسی نیز از سر همین نیاز به ناگزیر تاریخی به درازای تاریخ جامعهشناسی دارد، هر چند اصطلاح آن در نیمهی قرن بیستم ساخته شده است. جامعهشناسی مانند دیگر رشتههای علمی برای ترسیم مرزهای رشتهای خود، یا تنظیم گستره و تنگناهای قلمرو فرامکتبی خود و برای مرور واقعگرایانهی هر مسئلهای در واقعیتهای اجتماعی، به ناگزیر میبایستی دغدغهای میداشت تا ضمن تصویرسازی موضوعات مورد بررسی خاص خود، از درگیر شدن با قلمرو دیگر رشتهها پرهیز کند. بنابراین دغدغهی ساخت این تخیل از همان ابتدای آغاز تاریخ رسمی جامعهشناسی در دوران مدرنیتهی میانی در نظریهی افرادی چون مارکس، اسپنسر، دورکهیم و وبر وجود داشت. تلاش دورکهیم در مطالعهی جامعهشناختی خودکشی نمونهای از این دست دغدغههای ساخت تخیل بود. - سیرایتمیلز معتقد بود که هر پدیدهی اجتماعی تنها وقتی قابل مطالعه است که در رابطه با دیگر پدیدهها نگریسته شود و در حقیقت جامعیت بستر هر پدیده در گذشته، حال و آینده به ناگزیر در ارتباط با یکدیگر نگریسته شود. میلز چارچوبی که این جامعیت را دربرداشته باشد تخیل جامعهشناختی نام نهاد، یعنی مطالعهی هر موضوعی در بستر تاریخی هر نظام اجتماعی، یا به عبارتی مطالعهی پویاییشناسی و ایستاییشناسی هر پدیده. - تخیل جامعهشناختی به زبان ساده، یعنی تصویرسازی جامعهشناسانه از هر پدیده به گونهای که بتوان آن را در تمام حالات پویایی و تاریخی و در تمام سطوح نظمشناسی نگریسته و مطالعه نمود. در این صورت میتوان در یک تصویر جامع، علمی و عینی، به پیشبینیهای نسبتا درست در آینده، به صورتبندیهای منطقی در گذشته و به تصمیمهایی نسبتا قاطع در زمان حال دست پیدا کرد. - کارکردهای تخیل جامعهشناختی: 1- کارکرد جداسازی، یعنی جداکردن جامعهشناسی از دیگر قلمرو علوم و معرفتهای بشری، 2-کارکرد تعریف و تعیین موضوع مورد مطالعهی جامعهشناسی، 3- کارکرد برنامهریزی و تعیین استراتژی مطالعات واقعیت اجتماعی. - گیدنز: منظور من از تخیل جامعهشناختی شکلهای مرتبط احساس است که در واکاوی جامعهشناختی، گریزناپذیر است. - به نظر گیدنز، مهمترین جنبهی تخیل جامعهشناختی کمکی است که به پژوهشگر برای فهم واقعیتهای پیشروی و فرآیند تغییرات آن در بلندای زمان و در زمانهایی از آینده میشود، آیندههایی ممکن و نه جبری، که به تلاش آدمی در مقاومت و سازندگی، در برابر ساختارهای جبری، مربوط میشود. بنابراین، تخیل جامعهشناختی نه تنها واقعیتهای موجود، که آینده را نیز میتواند به ما نشان دهد که در صورت تمایل ما، وضع چگونه میتواند بشود و این دانستن متخیلانه است که توان مقابله و پیروزی جامعهشناس و آدمی را برای ساختسازی جامعهای مطلوبتر ممکن میکند. این ویژگی، نشانهی پیوندی است که نظریهی ساختسازی گیدنز را به چارچوب تحلیلی تخیل جامعهشناختی میلز نزدیکتر میکند. - موضوع اصلی مطالعاتی تخیل جامعهشناختی، واقعیت اجتماعی بود، واقعیت اجتماعی به هر تعریفی که در چشماندازهای نظری جامعهشناسان آمده باشد. اما نظریهها و پارادایمهای مکتبی واقعیتهای اجتماعی نیستند، بلکه چارچوبهایی هستند که واقعیت با آنها تبیین میشود. مهمترین موضوع در قلمرو جامعهشناسی نظری واکاوی و بررسی مفاهیم، قضایا، اصول و مبانی مفهومی و نظری در چارچوبهای پارادایمها است و نه واقعیتهای بیرونی، پارادایمهایی که واقعیت اجتماعی در آنها تبیین میشوند، اما خود آنها اصول و مفاهیمی مجرد و انتزاعی هستند و نه عینیت واقعیت اجتماعی. چارچوبی که برای بررسی و واکاوی نظریهها، مکاتب، پارادایمها، مفاهیم، اصول و عناصر مربوط به آنها است را با عنوان تخیل جامعهشناسی نظری میشناسیم. اصطلاح تخیل جامعهشناختی با الهام از سه نظریه یا طرح ساخته شده است: یکی طرح تخیل جامعهشناختی میلز، دیگری تخیل دیالکتیکی جی (Jay) و سرانجام تعریف بودن و بوریکو از نظریه به معنای پارادایمی آن. نظریه از نگاه بودن و بوریکو میتواند به معنای دقیق آن و به معنای پارادایمی آن فهمیده شود. معادل مفهومی نظریه به معنای دقیق همان تخیل جامعهشناختی میلز است و معادل مفهومی نظریه به معنای پارادایمی آن تخیل جامعهشناختی نظری است. - کارکرد تخیل جامعهشناختی نظری: 1- کارکرد جداسازی، یعنی جداکردن قلمرو پارادایمها یا مکاتب و نظریهها در میدان جامعهشناسی، یا ترسیم و تعیین قلمرو و اصول مکتبی نظریههای جامعهشناختی، 2- کارکرد تعریف و تعیین موضوع مطالعاتی جامعهشناسی نظری، مثل بررسی اصول، مفاهیم، قضایا، قوانین و قواعد نظری، 3- کارکرد برنامهریزی و طراحی استراتژی مطالعاتی جامعهشناسی نظری، یعنی تعیین چگونگی مطالعه منظم پارادایمهای نظری و مکتبی. - موضوع مطالعه در تخیل جامعهشناسی نظری، مفاهیم و قضایایی هستند که تفاوتهای مکتبی میان جامعهشناسان را رقم میزنند. گولدنر مهمترین موضوع نظری که تفاوتهای حساس در میان چارچوبهای نظری را ترسیم میکند به تعریف دو مفهوم، «انسان» و «جامعه» محدود دانست. - برنامه و استراتژی مطالعه در تخیل نظری، بررسی سه مفهوم مکتبی، «انسان»، «جامعه» و «روابط متقابل آنها» در موقعیتهای گونهگون ساختار هر کدام از نظریهها است. - ساخت هر تخیل جامعهشناختی نظری از چهار قلمرو نظری یا چهار جستار نظری و مفهومی مستقل، اما به هم مرتبط، تشکیل میشود: 1- جستار هستیشناسی، 2- جستار روششناسی، 3- جستار ایستاییشناسی، 4- جستار پویاییشناسی. - جستار هستیشناسی، هر نظریه را به نسبت تعاریف عام انسانشناختی سهگانهی انسان، جامعه و روابط متقابل انسان و جامعه واکاوی و بررسی میکند. منظور از تعاریف عام انسانشناختی تعاریفی است که بر شاخصهای مشترک گونهی آدمی که فرانژادی، فراقومی، فراجنسی، فرازمانی و فرامکانی باشند تکیه دارد. - چهار دیدگاه متفاوت پیرامون تعریف انسان وجود دارد: 1- دیدگاه «روسویی»، طبیعت انسان را پاک و بیآلایش میداند و معتقد است که علل تبهگنی انسان را در محیط و جامعهی خراب و سازمان اجتماعی ناسالم باید یافت. 2- دیدگاه «هابسی»، انسان را از ابتدا و در گوهر آدمی شرور میداند. بدیهی است کنترل و مهار چنین موجودی تنها وظیفهی جامعهای قدرتمند است. 3- دیدگاه «لاکی»، برای انسان، طبیعت و سرشت خاصی قائل نیست. هرچه از او سر میزند ناشی از تاثیر تشویقها و تنبیههای جامعه بر او است. 4- دیدگاه «اسپینوزایی» انسان را موجودی میداند که رفتار او بر اساس آگاهی او قابل تعریف هستند. - باورهای هستیشناسی، پایگاه و نگرشهای اصلی روششناسی را معین میکند. - ایستاییشناسی که مترادف با تحلیل منظومهشناسی یا سیستمشناسی نیز به کار رفته است، به معنای مطالعهی جامعه و اجزاء و عناصر آن در مقاطع خاصی از زمان میباشد. در این نوع مطالعه موضوع مورد نظر بدون توجه به پیشینهی تاریخی یا تغییر و تحولاتی که در آینده ممکن است پیدا کند، مورد بررسی قرار میگیرد. در جستار ایستاییشناسی انسان نه به معنای انسانشناختی، بلکه به معنای عام جامعهای آن مطالعه میشود. در جستار ایستاییشناسی اجتماعی، جامعه را نه به عنوان مفهومی آن، بلکه به عنوان واقعیتی اینجایی یا آنجایی، اکنونی و در نهاد یا سازمانی خاص مورد مطالعه قرار میدهند. روابط میان انسان و جامعه به نسبت تاثیر هر کدام از این دو پاره بر دیگری، اما در موقعیتهای خاصی همچون موقعیتهای گروهی، نهادی یا سازمانی به کرسی واکاوی و وارسی نشانیده میشوند. - موضوع اصلی در جستار پویاییشناسی اجتماعی ضمن قبول برخورداری وقایع و پدیدههای اجتماعی از سکون و ثباتی نسبی، عبارت از بررسی مسائل اساسی جامعهشناسی تغییرات و تحولات اجتماعی است. بخش دوم: شرح و نقد شالودههای فرامکتبی نظریههای جامعهشناسی: اصول، قواعد و مفاهیم فصل چهارم: اصول فرامکتبی جامعهشناسی - اصول بنیادی و فرامکتبی هر علمی همان خصایص اصلی و درون مربوطی خواهد بود که ضمن تعریف هر رشته، آن را از دیگر رشتهها جدا میسازد. این اصول شامل خصایص و مفاهیمی است که ضمن اشاره به خصایص مشترک درون رشتهای، هر خصیصهی نامشترکی را آشکار و مردود میکند. اما اصول موضوعه شامل تعاریف مکتبی متخصصین هر رشته است که نشان دهندهی سلایق، گرایشات و جهانبینیهای آنان است. به نظر مرتن، بلومر، کالینز و بسیاری دیگر، جمع میان این دو دستهی اصول شاکلهی اصلی رشتههای مختلف علوم را میسازند. - مثلث فرضی تبیین نظام اجتماعی: فرآیند جامعه، از خردترین سطح تا کلانترین آن، به ناگزیر از همکاری تعدادی افراد که به گونهای مشترک کنش میکنند، تشکیل شده و به هر اصطلاحی اعم از گروه، نهاد یا سازمان که آنها را بخوانیم، بر سهپایهی بنیادی قرار گرفتهاند: 1- نیازهای مشترک افراد که به ناگزیر پایهی تشکیل گروه، نهاد یا سازمان به شمار میآیند. 2- راههای مشترک که گروه برای رفع نیازهای مشترک، افراد را ناگزیر از انتخاب آنها میکند. 3- اهداف مشترک که گروه براساس آنها سویگیریهای مشترکی را برای افراد تنظیم میکند. - هر گروه اجتماعی به این دلیل به وجود میآید که نیازهای مشترکی را پاسخگو باشد. از آنجا که جامعهشناس به رفتار ظاهری و بیرونی توجه دارد نه حالات درونی، نیازهای مشترک را میتوان در تبلور گروههای اجتماعی مشاهده کرد که براساس نیازهای مشترک بروز کرده و شکل تبلوریافتهی نیازهای مشترک را نمایان میسازد. هر گروه اجتماعی، علیرغم اختلافنظر در اینکه گروه نتیجه قرارداد اجتماعی باشد یا فشار اجتماعی، به ناگزیر از راههای مشترک به سوی اهدافی مشترک به این دلیل در حرکت است که فرهنگی با شاخصهای وحدتزا بر آن مسلط است. - مهمترین واقعیت فرامکتبی در تشکیل هر گروه، واقعیت یا هر نوعی از سیستم نظری یا اجتماعی شناخته شده عبارت از راهها و اهداف مشترکی است که مبنای هرگونه تشکل یا ساختی را پدید میآورند، همانگونه که هرگونه خللی در راهها و اهداف نیز مفهوم ساخت گروهی یا سیستمی را مورد سوال قرار میدهد. شیوهی تحلیل عناصر گویای این واقعیت است که ساخت هر نظریه یا هر نظام اجتماعی چیزی فراتر از همین راهها و اهداف مشترک نیست، که تزلزل در آن نیز به سستی و از ریختافتادگی ساخت میانجامد. ساختار هر کنشی در نظریههای کنش نیز از همین قاعده پیروی میکند. - پس ساخت اجتماعی صورت و فرم، اگرچه قالبی شکلگونه از روابطی است که اساس فرم یا صورت را پدید آورده است، اما محتوای درونی آن تنها با تحلیلهای عنصری و دیالکتیکی از هم باز شناخته میشوند. بنابراین میتوان نتیجه گرفت که ساخت یا گروه اجتماعی، صورتی از محتوای زندگی اجتماعی است، که در تحلیلی عنصری و دیالکتیکی، چیزی جز همان راهها و اهداف یک گروه اجتماعی نمیباشد و به ناگزیر، مفهوم ساخت اگرچه به معنای تحلیلی از مفهوم کارکرد جدا است و یا از عناصر تحلیلی راهها و اهداف متمایز شناخته میشود، اما در واقعیت اجتماعی ساخت مجموعهای منظم از راهها و اهداف مشترک گروهی و یا صورت محتوایی زندگیای اجتماعی است که به ناگزیر همراهکنندهی برخی کارکردها نیز میباشد. کارکرد × ساخت = گروه اجتماعی - «گروه اجتماعی به نسبت اهداف و راههای مشترک» اولین اصل جامعهشناسی است. - تفاوت جوامع تنها در تفاوت درجهای از فشار اجتماعی است که هنجارها بر رفتارها وارد میکنند. براین اساس مرتن نتیجه میگیرد که بیسامانی (Anomy) در ساخت اجتماعی زمانی ظهور میکند که هماهنگی میان راهها و اهداف از بین برود و چنانچه این هماهنگی حاصل شود، جامعه بههنجار یا سالم خواهد بود. پس تحلیل هر ساخت اجتماعی و نیز شناخت ناسازگاریها و کجرویها در هر ساخت اجتماعی، یعنی چه همنوا یا کجرو، منوط به چگونگی عملکرد روابط و هماهنگی میان راهها و اهداف است. ساخت / گروه اجتماعی = راهها × اهداف - فراگرد سیر از نیازها تا شکلگیری ساخت اجتماعی: هر گروه اجتماعی ناگزیر از دنبال کردن راهها و اهدافی است که بین افراد مشترک است. هر الگوی مشترکی برای مشترک بودن باید دارای ثبات و خاصیت استخوانی باشد. میان افراد باورهای مشترک را ایجاد میکند روابط متقابل اجتماعی نسبتا پایدار شبکهی تقسیم اجتماعی کار - بر اساس مدل وبر میتوان ساخت دو سنخ جامعهی «عقلانی حقوقی» و یا «سنتی» را بر اساس راهها و اهداف از هم تفکیک نموده و اختلال در راهها و اهداف را در دو نوع دیگر گونههای کنش ارزشی یا عاطفی مشاهده کرد، که هیچگونه سنخ آیدهآل یا آرمانی از یک جامعهی سالم را نمیسازند. تنها سازمان اقتدار حقوقی و سنتی است که در نتیجهی همفراخوانی راه و اهداف متناسب در کنشهای اجتماعی مردم، چه به صورت حقوقی یا سنتی، به ظهور میرسد، اما در نظریه وبر به روشنی میتوان دید که هیچ اقتداری از کنش عاطفی یا ارزشی به ظهور نمیرسد، زیرا کنشهای عاطفی و ارزشی نشاندهندهی راهها و اهداف مشترک و متناسب یا همفراخوانی نیستند که اقتداری در جامعه بتواند از میان آنها برخیزد. فصل پنجم: مفاهیم تحلیلی نظری - اگر هر کدام از رشتههای علمی اصولی داشته باشند که مرزهای میان علوم مختلف را ترسیم میکنند، هر کدام از اصول نیز بر پایهی مفاهیمی استوار شدهاند که برای درک و فهم موضوع مورد مطالعهی آن رشته مفید واقع میشوند. این قاعده در مورد هر دو دسته اصول رشتهای یا فرامکتبی و اصول موضوعه یا اصول مکتبی صادق میآید. درست به همین دلیل است که مفاهیم به نسبت جایگاهی که، از سویی در هر رشتهای، و از سویی دیگر در هر دستگاه نظری در یک رشته پیدا میکنند، معانی مختلفی پیدا میکنند. - شاکلهی اصلی هر رشتهای از ترکیب دو دستهی اصول تشکیل میشوند: 1- اصول بنیادی و فرامکتبی، که گاه زمینههای علی یا تحلیلی نام میگیرند، 2- اصول موضوعهی مکتبی، که گاه زمینههای نظری یا مفروضات مسلم، فلسفی یا ایدئولوژیک خوانده میشوند. - دو دسته مفاهیم ابزاری عبارتند از: 1- مفاهیم ابزاری تحلیلی، 2- مفاهیم ابزاری مکتبی. - مفاهیم تحلیلی در پارادایمهای نظری به عنوان مجموعهای از ابزارهای تحلیلی-مفهومی تعریف میشوند که از اصول فرامکتبی جامعهشناسی استخراج شده و در صورتهای مفاهیم راهبردی مقولهبندی شده، پژوهشگر را قادر میسازند تا به کمک این مفاهیم، فهم از یک موضوع را به نسبت چارچوب آن رشته تنظیم کند. کارکرد مفاهیم تحلیلی آن است که فهم روابط میان راهها و اهداف را در قوالب خاص هر رشتهی علمی تنظیم کند. بدیهی است که اختلاف میان مکاتب یک رشته در این دسته از مفاهیم و ابزارها دخالت چندانی ندارند، زیرا دخالت آنها به نظم رشتهای آسیب میرساند. در برابر، مفاهیم مکتبی مفاهیمی ابزاری هستند که اختلاف نظریهپردازان در یک رشته خاص را در تحلیل و تبیین دادهها تنظیم میکنند. - مفاهیم تحلیلی، ابزارهای تبیینی عمومی در جامعهشناسی هستند که از شبکه اصول اساسی یا فرامکتبی جامعهشناسی استخراج شده است و بنابراین هیچگونه بار اعتقادی و ارزشی یا مکتبی به همراه نخواهند داشت. - همیشه میتوان از هر مفهوم جامعهشناختی دو معنای مختلف پدید آورد: یکی معنای تحلیلی مفهوم و دیگری معنای مکتبی همان مفهوم. به دیگر سخن، یک اصطلاح واحد در تخیل جامعهشناختی نظری میتواند دو معنای مختلف را به ما نشان دهد، تفکیک این مسئله از مهمترین لوازم شرح نظریههای علمی است. - بار اعتقاد و ارزشی یا معنای مکتبی هر مفهومی، گرایشی است که معمولا در لاتین با پسوند«Ism» و در فارسی با پسوند «گرایی» نشان داده میشود و مهمترین علامت یک مفهوم مکتبی است. - به نظر مرتن دو دسته تعابیر از مفاهیم جامعهشناختی وجود دارند: یکی تفسیرهای غیر ایدئولوژیکی، یعنی مفاهیم تحلیلی و دیگری تعابیر ایدئولوژیکی یعنی مفاهیم مکتبی. - اگر به شرح مرتن و کالینز توجه کنیم به دو نکتهی مهم خواهیم رسید: 1- اصول و مفاهیم به دو دستهی فلسفی یا ایدئولوژیک تقسیم میشوند، 2- چند معنایی مفاهیم نشاندهندهی این واقعیت است که علم برساختهای از هر دو دسته مفاهیم و اصول فلسفی یا مکتبی و تحلیلی است. - بلومر در دستهبندی پارادایمهای مکتبی به دو دستهی عام پارادایمی میرسد: 1- عواملگرایی، 2- تفسیرگرایی. - هر الگوی مشترکی برای مشترک بودن ناگزیر باید دارای ثبات و خاصیت استخوانی باشد که میان افراد شرکتکننده، باوری مشترک را ایجاد کند. این همان رابطهای است که نشاندهندهی خصلت ساختاری گروههای اجتماعی است و به انجام رسانیدن کارکردهای اجتماعی خاصی را در یک گروه اجتماعی برعهده دارد. گروه اجتماعی / تقسیم کار = ساخت اجتماعی × کارکرد اجتماعی - تعریف راههای مشترک: روابط متقابل نسبتا پایدار در بستر نظام تقسیم اجتماعی کار نهادینه شده. این تعریف را انسجامگرایان معادل تعریف «ساخت» و تفسیرگرایان معادل با مفهوم «کنش اجتماعی»، سیمل معادل شکل یا فرم و گاه همان کنش اجتماعی و بلومر آن را به عنوان «کنش پیوسته» معرفی میکند. - میتوان ساخت اجتماعی، یا معادل آن کنش اجتماعی یا کنش پیوسته را اینگونه تعریف نمود: روابط متقابل اجتماعی نسبتا پایدار در بستر نظام تقسیم اجتماعی کار و در اشکال نهادینه شده. بنابر اصل اول، راههای مشترک از لوازم تشکیل یک گروه، نهاد یا سازمان اجتماعی به شمار میرود. از طرفی راههای مشترک نیز همین روابط استخوانی شکل یا ثابتی هستند که در دو معنای مفهومی شناخته شدهاند: یکی به معنای مفهوم تحلیلی و دیگری به معنای مفهوم مکتبی. - مفهوم تحلیلی ساخت معمولا به روابط میان اجزاء و عناصر، شامل راهها و اهداف، با یکدیگر و نیز اجزاء با کل سیستم اطلاق میشود که به دلیل تغییرپذیری کند و نامحسوس از خصیصهی استخوانی ثبات و پایداری نسبی برخوردار میباشد. به عبارت دیگر بایستی ساخت اجتماعی را مجموعهی روابط متقابل اجتماعی نسبتا پایدار در نظام نهادینه شدهی تقسیم اجتماعی کار دانست. - مطالعات ساختی میتواند در دو سطح انجام گیرد: 1- سطح افقی: هرگاه به مطالعهی روابط و کارکردهای اجزای یک واحد یا نهاد اجتماعی یا یک سازمان اجتماعی یا کنشهای اجتماعی واقع در آن، بپردازیم در واقع ساخت آن واحد اجتماعی را در سطح افقی مورد بررسی قرار دادهایم. مثل مطالعهی خانواده و بررسی روابط میان افراد آن. 2- سطح عمودی: مطالعهی ساخت اجتماعی در سطح عمودی یعنی بررسی ارتباط میان نهادهای اجتماعی و میزان تاثیر آنان نسبت به یکدیگر، مثل بررسی رابطهی بین نهاد خانواده و نهاد مدرسه. - مهمترین خصوصیت تعریف کارکرد، همان فایده و نتیجهای است که یک واقعهی اجتماعی برای مجموعهی ساخت یا نظام اجتماعی در پی دارد، بدون آنکه به رویکردهای مکتبی مربوط شود. - معانی سهگانه کارکرد از نظر مرتن: 1- فعالیتهای اجتماعی استاندارد یا عناصر فرهنگی که به نظام فرهنگی یا اجتماعی کمک میکنند. 2- تمام این عناصر کارکردهای جامعهشناختی مختلفی را به انجام میرسانند. 3- وجود تمام این عناصر برای نظام اجتماعی ضروری، ناگزیر و اجتنابناپذیر است. کارکرد اجتماعی ساخت اجتماعی - دو مفهوم ساخت و کارکرد اجتماعی که معادلهای جامعهشناختی دو اصطلاح راهها و اهداف هستند و منتج از اصل اول جامعهشناسی میباشند، موید این معنا بودند که روابط متقابل اجتماعی نسبتا پایدار در موقعیتهای نهادینه شدهی تقسیم اجتماعی کار الزاما کارکرد خاصی را دنبال میکنند که نتیجهی آن سهم و کمکی است که به حفظ کلیت و تمامیت نظام اجتماعی میشود. از اهمیت سهم و کمک به تمامیت نظام در راهها و اهداف مشترک، میتوان به این نکته رسید که نظم وهماهنگی مهمترین شرطی است که باید در یک گروه، نهاد یا سازمان اجتماعی و یا جامعه حاکم باشد. - هرکسی با هر رویکردی از جامعهشناسی بایستی بپذیرد که بدون برقراری نظم اجتماعی، نه راههای مشترک و نه اهداف مشترک، هیچکدام حاصل نمیشوند، زیرا مردمی پراکنده با نیازهایی مختلف هیچگاه در یک گروه گرد نخواهند آمد. جامعه به معنای مفهومی عام به این معنی است که افرادی مختلف در مجموعهای سازگار و منظم در حال همکاری و یا رقابت هستند، اما حتی رقابتهای آنان نیز در فرآیندی منظم رخ میدهند. فصل ششم: بازگشت به اصول جامعهشناسی - هیچ جامعهشناسی نمیتواند از واقعیتی خارج از گروه، نهاد یا سازمان موضوعی را برای مطالعه انتخاب کند، واقعیتهایی که به هر روی نشاندهندهی سازمانیافتگی راهها و اهداف مشترک در جامعه است. روشن است که در صورت کجروی از این قانون، پژوهنده به وادی کاهشگرایی و تغییر رشتهی جامعهشناسی به گونههای دیگری از مطالعات رفتار بشری کشانیده خواهد شد. - همهی جامعهشناسان و هر کدام به سلیقه خاص مکتبی خود، بر این باور بودهاند که سازوکار حرکت جامعه از خلال تفکیکیافتگی اجزاء هر نظام اجتماعی رخ میدهد. این معنا را انسجامگرایان از نظریههای زیستشناختی، تضادگرایان از نظریههای تکاملی یا دیالکتیکی، تفسیرگرایان از نظریه عمومی تکامل خرد و فهم انسانی همراه با نگرش دیالکتیکی گرفتهاند. تفکیکیافتگی یعنی تقسیم وظایف اعضاء یک نظام به سلسله وظایف خاصی که هر کدام مختصات کارکردی خاص خود را دنبال خواهند کرد: یعنی کارکرد ویژه. تکامل یا برآمدن = تفکیکیافتگی - میزان تفکیک در وظایف اعضاء نشاندهنده میزان تکامل یا گسترشیافتگی یک مجموعه است. تکامل = کارکرد × تفکیکیافتگی - ظرفیت تفکیکیافتگی در کارکرد وظایف نشاندهندهی تخصصیتر شدن وظایف هر یک از عناصر ساخت است. یعنی تفکیک ساختی به معنای تخصص کارکردی ساختهای اجتماعی است. کارکرد × تخصصی شدن = تفکیکیافتگی تکاملیافتگی یا برآمدن = کارکرد × تخصص = تفکیکیافتگی - تفکیکیافتگی اجتماعی فرآیندی است که پایگاهها، نقشها، قشرها و گروهها در هر جامعهای به وسیلهی آن گسترش یافته یا قوام میگیرند. یعنی هم ثبات اجتماعی (نظم اجتماعی) و هم گسترش (تکامل یا برآمدن اجتماعی) هر دو به چگونگی و میزان تفکیکیافتگی اجتماعی بستگی دارد. - تفکیکیافتگی مفهومی است که با نظریههای تکاملی تاریخ (تضادگرایان) و کارکردگرایی ساختی (انسجامگرایان) هماهنگ است. جوامع معمولا در حرکتی از سادگی به پیچیدگی دیده میشوند که، بنابر نظریههای اجتماعی موجود، در ساخت تفکیکیافته رشد میکنند. تفکیکیافتگی به میل هرچه پیچیدهتر شدن یک نظام اجتماعی اشاره میکند که در هنگام گسترش و به ویژه تخصصی شدن نمودار میشود. تفکیکیافتگی به معنای فرآیند اجتماعی عمومی متمایزسازی یا جداسازی مردم بر اساس پایگاههایی که آنها اشغال کردهاند، بر میگردد. تفکیکیافتگی اجتماعی ویژگی مهم هر جامعه است. تفکیکیافتگی هم به معنای فرآیند و هم به معنای ساخت فهمیده میشود. در اصطلاح ساختی تفکیکیافتگی به این واقعیت بر میگردد که هر تحلیل واحدی، مانند تحلیل یک جامعه، دربردارندهی تعدادی از اجزا متمایز است. تفکیکیافتگی به عنوان فرآیند به معنای پویاییشناسیای است که به وجودآورندهی تغییرات در یک ساخت مشخص است. - انسجامگرایی، تکامل ناشی از تفکیکیافتگی را در تفکیکیافتگی کارکردهای عناصر یک مجموعه یا تفکیکیافتگی ساخت عناصر که باز به تخصصی شدن کارکردها برمیگردد، یا تکنیک و تفاوت میان جوامع، تاویل میکند. - دوتایی یعنی روابط اجتماعی میان دو نفر. اهمیت تعداد در کنش متقابل اجتماعی غالبا با نظریهی جامعهشناس آلمانی گئورک سیمل همراه میشود که برای مثال میگفت هرگاه دوتایی به سهتایی تبدیل شود امکان پیوستگیای به وجود میآید که در آن پدید آمدن یک قدرت فراتر افزایش مییابد. - مور توضیح میدهد که معنای تکامل از نظر اغلب جامعهشناسان، به مفهوم رشد و گسترش شناخته میشود که از خلال تفکیکیافتگی پدیدهها در یک نظام اجتماعی معنی شده است. یکی از مهمترین مفاهیم دوقلویی که مور به آنها اشاره کرد تفکیکیافتگی بود که به عنوان اصل دوم جامعهشناسی مطرح میگردد. اما مهمترین وجهه تمایز این مفهوم دوقلو همبستگی متقابل است، همبستگیای که انسجام را در عین تفکیکیافتگی و تخصص را در عین وحدت نشان میدهد. همین مفاهیم دوقلویی است که ما را به اصل سوم جامعهشناسی یعنی اصل همفراخوانی که گورویچ نیز به عنوان یکی از اسلوبهای روش دیالکتیک خویش از آن یاد میکند میرساند. اما فهم اصل همفراخوانی مستلزم فهم بیشتر نظم در معنای دیالکتیکی آن یعنی تقابل میان انسجام و تفکیکیافتگی است. - مور معتقد بود که مفاهیم دوقلوی وابستگی متقابل و تفکیکیافتگی، از یک سوی، و تخصص و انسجام از دیگر سوی، مهمترین وجه اشتراک میان جامعهشناسان است. روشن است که تفکیکیافتگی به تخصص میانجامد و وابستگی متقابل به انسجام. این را نیز میدانیم که همانگونه که دورکهیم نیز نوشته بود، تمام جوامع بشری درجهای از تفکیکیافتگی و به مراتب تخصص و نیز درجاتی از وابستگی متقابل و انسجام را کم و بیش دارا هستند. گسترش و تکامل به این معنا، عبارت بود از رشد درجه یا میزان پیچیدگی بیشتر، یعنی هرچه میزان تفکیکیافتگی و تخصص بیشتر شود وابستگی متقابل و انسجام هم بیشتر میشود. در نظریه مارکس نیز این معنا را در مراتب و مراحلی از دیالکتیک عناصر هر شیوهی تولیدی، یعنی دیالکتیک روابط تولیدی و نیروهای تولیدی میتوان دید، درست به همان معنای تحلیلی که در نزد دورکهیم یا دیگر انسجامگرایان میتوان مشاهده نمود. انسجام × تفکیکیافتگی پیچیده = همبستگی انداموارهای روابط تولیدی × نیروهای تولیدی = شیوهی تولیدی - جامعهی واقعی یعنی گذار منظمی از نظم ساختاری در مراحل گونهگون گسترش تفکیکیافتگی (یعنی جمع اصلهای اول و دوم)، که این نیز مستلزم گذر از فرآیند تقابلهای دیالکتیکی است. - گسترش تفکیکیافتگی، به گسترش هنجاری شدن تفاوتها میانجامد، که در معنای ارتباطات اجتماعی و مفاهیم شهروندی به همهگرایی یا پورالیته، تسامح و تحمل اجتماعی، رعایت حقوق شهروندی و مراعات حقوق و قواعد مردمسالاری رسیده و زمینههای رشد فردیت، باروری و خلاقیت را فراهم میکند. - اصل همفراخوانی اجتماعی فقط به وابستگی متقابل بین مفاهیم اشاره نمیکند. این اصل به وابستگی یا همبستگی متقابل عناصر واقعی زندگی نیز اشاره دارد. همفراخوانی یا دومین اسلوب دیالکتیک، عناصری را به ما نشان میدهد که در نگاه اول به نظر متضاد و ناهمگن میآیند، ولی با نگاهی دقیقتر، آنها یک رابطه دو طرفه، یا یک وابستگی متقابلی را نشان میدهند که در آن هر کدام از دو سوی تقابل در یکدیگر حضوری پایدار و مستمر دارند. - ساخت اجتماعی منظم در نظریهی مید، نه نشانگر اصالت ساخت یا کارکرد و نه نشاندهندهی توانایی فرد و استقلال او در برابر جمع، بلکه عبارت از همفراخوانی میان فرد و جامعه است، با حفظ تمامیت هر کدام در وجه خود و با طرح این نکته که نه تنها فرد به تنهایی موجودیتی ندارد، بلکه جامعه نیز بدون فرد غیرممکن است. به نظر مید «ذهن» و «جامعه»، یا «من» و «من اجتماعی» تنها از طریق دیالکتیک «خود» که فرآیندی همفراخوان است واقعیت اصلی جامعه را نشان میدهد. - از همراهی اصل همفراخوانی و اصل تفکیکیافتگی، مفهومی به ناگزیر در کلیه نظریهها به وجود آمده است که در تحلیل ساختهای اجتماعی به کار بسته میشود: مفهوم تحلیلی دیالکتیک. - اگر واحد مطالعاتی در جامعهشناسی گروه، نهاد یا سازمان اجتماعی و در صورت پویایی آن، تاریخ اجتماعی باشد، ساخت هر گروه یا نهاد، سازمان یا تاریخی میتواند به نسبت در اختیار گذاردن شانسهای زندگی (Life chances) یا به تعبیری درستتر، فرصتهای زندگی (Life Opportunity) به اعضاء آن گروه، واقعیت اجتماعی متفاوتی را به وجود آورد، واقعیتی متفاوت که در میدان چالشهای مطرح در فلسفهی اجتماعی، علوم سیاسی و جامعهشناسی تاریخی بس طولانی داشته است. فرصتهای زندگی موقعیتهایی است که از گوهر زندگی در یک طبقه خاص سرچشمه میگیرد و به همین دلیل افراد در برابر آنها اختیار چندانی ندارند، اگرچه میزان این اختیار به نسبت باز یا بسته یا کاستی بودن جامعه متفاوت میشود. بنابراین موضوع مطالعات فرصتهای زندگی همیشه و به ناگزیر با موضوع طبقات اجتماعی همفراخوان است. در برابر این جبر طبقاتی، که گوهر تاریخی و جامعهای طبقه را بر فرصتهای زندگی تحمیل میکند، سبک زندگی (Life style) قرار میگیرد وعبارت است از شیوهای انتخابی از زیست اجتماعی است که هر گروه، نهاد یا سازمانی به نسبیتهای تاریخی و جامعهای خود، آن را از نو میسازد یا از میان شیوههای موجود یکی را انتخاب میکند. چنین فرآیند انتخابگرانهای نشاندهندهی کنش تفسیرگرایانهی ساخت آن گروه، نهاد و یا سازمان است، که بنا بر همان نسبیتهای تاریخی و جامعهای از یک سوی و به نسبت تفسیر مشترک گروهی از دیگر سوی، هم انتخابی و هم قابل تغییر در هر زمانی است. وبر ارزیابی جامعه از بودن در یک طبقه یا یک گروه شغلی یا رستهی فرهنگی را با اصطلاح پایگاه افتخار، که به تدریج به عنوان پایگاه اجتماعی معروف شد، تعریف نمود. - اصل فرصتها و سبکهای زندگی چارچوبی تبیینی در جامعهشناسی است که براساس ساختار قشربندی اجتماعی و رابطهای که میان انسان و این ساخت موجود است جامعه را مطالعه میکند و میتواند در هر دو گرایش مکتبی ایستانگرانه یا پویا نگرانه بروز پیدا کند. اصل فرصتها و سبک زندگی نشاندهندهی این واقعیت است که جامعهشناسان هر گروه، نهاد، سازمان، طبقه یا پایگاهی را برای مطالعه انتخاب کنند به ناگزیر بایستی یا با تاکید بر فرصتها و ساخت طبقاتی مطالعات خود را دنبال کنند، یا با تاکید بر سبک زندگی و ساخت پایگاهی مطالعهی جامعه را پیگیری نمایند، و یا با تلفیق هر دو تاکید کار مطالعات خویش را به فرجام برسانند. فصل هفتم: بازگشت به مفاهیم تحلیلی - مفهوم تحلیلی دیالکتیک از جمله مفاهیم علمی است که از اصول اساسی جامعهشناسی برخاسته و در انواع نظریات جامعهشناسی در شرح مبانی حرکت و رشد جامعه به خدمت گرفته میشود. - دیالکتیک یعنی تنشی در یک نظام، فرآیندی که به وسیلهی آن تغییراتی بر اساس همان نقش و تضادهای حاصله رخ میدهد. دیالکتیک یعنی علم قوانین بسیار عمومی که بر گسترش و تکامل طبیعت، جامعه و فکر حاکم است و به نظر هگل: دیالکتیک، زندگی و روح گسترش علمی است. - حرکت دیالکتیکی یعنی تغییر به هر سویی که متناسب با موقعیت خاص زمان-مکانی است. دیالکتیک، حرکت و تغییر در یک کل یا تمامیت است. به تعبیر مفهوم مکتبی گورویچی، حرکت و تغییر در واقعیت به شرطی که در یک کلیت واحد رخ دهد به دیالکتیک تعبیر میشود. - هرگونه شناختی براساس سطحی از تقابل یا کنستره (Contrast) رخ میدهد. هرچه میزان تقابل افزایش یابد حساسیت آگاهی و شناخت نیز به نسبت افزایش مییابد. سطح تقابل یعنی سطحی که در آن هر چیز با یک یا چند چیز دیگر که تفاوتهای معنیدار، یا حساسی، دارند شناخته میشود. - دیالکتیک یعنی تمامیتی که اجزاء آن در تقابلهای دوگانه و بیشتر، نشاندهنده خصلت حرکت و تغییر و پویایی آن است. یعنی یک جامعه و گروه اجتماعی به همان میزان که منظم و ساختمند است، یعنی یک واقعیت تمام است، تمامیت آن نیز به موضوع اشتراک نیازها، راهها و اهداف اجزاء برمیگشت و به همان میزان نیز حامل و جامع تفاوتهای حساس میان اجزاء است، تفاوتهای حساسی که اگرچه متفاوتاند، ولی با اشتراکات میان اجزاء متفاوت، با هر درجهای از تفاوت، هماهنگ شده است و یک کل را تشکیل میدهد. - هرگونه تغییر و حرکت در یک جامعه یا نهاد اجتماعی که گویای تشکیل تاریخی اشکال و انواع روابط متقابل میان عناصر آن جامعه میشود را میتوان دیالکتیک آن جامعه خواند. - به نظر بودن و بوریکو جامعهشناسان بدون استفاده آشکار از اصطلاح دیالکتیک، مفهوم آن را با نامها و عنوانهای دیگری در جامعهشناسی به کار بستهاند و یا به تعبیر آنان، جامعهشناسان تنها از اصطلاح دیالکتیک توانستند پرهیز کنند و نه «فکر اصلی دیالکتیک». در این تفسیر معنای فکر دیالکتیکی را میتوان با مفهوم تحلیلی آن هممعنا به شمار آورد و معنای اصطلاحی یا نام آشکار دیالکتیک را با مفهوم مکتبی آن مترادف دانست. کولی و مید که به تعبیر گورویچ از آغازگران روش تحلیل دیالکتیکی بودهاند کمتر توانستند از اصطلاح دیالکتیک استفاده کنند. آنها به جای کاربست اصطلاح دیالکتیک از اصطلاحهای «همراهی دوقلوی توامان» یا «تاثیر متقابل من اندامی و من اجتماعی» سخن گفتند. - مرتن و وبر در فرآیند تحلیل دیالکتیکی الزاما از اصطلاحات و قضایای دیالکتیک هگلی استفاده نکردهاند، بلکه فکر دیالکتیک، یعنی همفراخوانی دوپاره یا دو عنصر مهم یک واقعیت را به بررسی گزاردهاند: یکی عنصر ذهنی و دیگری عنصر عینی، بدون آنکه به معنای مکتبی دیالکتیک هگلی رجوع کرده باشند، یعنی کاربری عناصر متقابل در معنای تناقض، یا به صورت متناقض تز و آنتیتز. - مدل عام یا فرامکتبی تحلیل دیالکتیکی: عنصر ذهنی عنصر عینی برآیند دیالکتیکی - هرگاه روابط میان عناصر متقابل یک واقعیت دیالکتیکی با یک مفهوم مکتبی توضیح داده شود، مانند معنای انحصاری تناقض در معنای مفهومی دیالکتیک هگلی، ما با «تحلیلهای تکاسلوبی» روبرو هستیم. اما اگر در شرح روابط عناصر متقابل همفراخوان در یک واقعیت دیالکتیکی، نه از یک مفهوم انحصاری مکتبی، بلکه از معانی متعددی، که الزاما فراتر از معانی مفهوم مکتبی نیز هستند، استفاده کنیم با «تحلیلهای چند اسلوبی» روبرو هستیم. تفکیک تحلیلهای تکاسلوبی و چنداسلوبی با توجه به رویکرد روششناسی دیالکتیکی انجام میگیرد و نه الزاما به نسبت رویکرد هستیشناختی. - جامعهشناسی جدید نه تنها فکر اصلی موجود در اندیشهی دیالکتیکی دربارهی تماس ایدئولوژیکی، که مارکس آنرا جایگزین اندیشهی تدارک و پیشبینی کرد، را گسترش داده است، بلکه از این امر نیز آگاه است که در تحلیلهای جامعهشناختی، همانگونه که نیروهای اجتماعی گمنام و اثرات غیرعمد را بایستی محاسبه کرد، مثل اثرات ترکیب منظم، بایستی توان وحجم دخالت داوطلبانه در این نیروهای اجتماعی –که در نظم نظام اجتماعی خدمتگزار هستند- را نیز مورد توجه قرار داد، (یا به صورتی دقیقتر، آن دسته از کنشگرانی که در نظام اجتماعی خدمتگزار هستند را نیز به شمار آورد). انسان نه تنها تاریخ را میسازد، بدون آنکه آن را بشناسد، بلکه توان تغییر ارادهی خویش در تاریخ را نیز دارد. یعنی همان تفاوتی که مفهوم مکتبی دیالکتیک را در دو پارادایم تفسیرگرایی و عواملگرایی متمایز میکند. - تحلیلهای تکاسلوبی قطبی، گونهای از روششناسی دیالکتیکی هستند که از مجموع اسلوبهای پنجگانهی دیالکتیکی تنها بر نوع تناقض استوار هستند. اما روششناسی دیالکتیک چنداسلوبی در تمام سطوح اسلوبهای پنجگانهی دیالکتیکی به کشف و مطالعهی واقعیت اجتماعی میپردازد، مانند تحلیل دیالکتیکی وبر و مرتن. - در شکل چنداسلوبی دیالکتیکی در جامعهشناسی تفسیری ریشهای، ما معتقد هستیم که در برابر هر «برنهادیThesis» چندین «نابرنهادAntithesis» وجود دارد که تنها یکی از اشکال آن تناقض است. - پارسونز در میان جامعهشناسان آمریکایی شاید بیشتر از دیگران آشکارا به کاربست تحلیلی دیالکتیک وفاداری نشان میدهد. او افزون بر تحلیلهای دیالکتیکی پنهان و ناآشکار خود در مدل اطلاعات و انرژی، مدل متغیرهای الگویی یا تحلیل سیستمی چهارخرده نظام و ضمن تشخیص تفکیکیافتگی میان عناصر به هم وابستهی متقابل –یعنی اصل اول و دوم- گوشزد میکند که تکامل ساختاری، از خلال تمایزیافتگی یا تفکیکیافتگی عناصر ساده به پیچیده میگذرد. به نظر پارسونز پنج شکل تکامل ساخت عبارت هستند از: 1- همبستگی انتسابی، 2- اقتصاد، 3- قشربندی، 4- سیاست، 5- دین. - عناصر تشکیلدهندهی هر نظام اجتماعی به شیوههای متفاوتی عناصر مختلف و متفاوت در یک مجموعه را در همفراخوانیهای گوناگونی جمع میکنند. به همریزی یا «از ساخت افتادگی Destructuration» هر مجموعه و «بازسازی Restructuration» آن مجموعه در هر همفراخوانی نشاندهندهی حرکت دیالکتیکی تمام عناصری بود که بنا بر تفکیکیافتگیشان به ناگزیر حرکت، شدن و تغییر را موجب میگشت. - به نظر دورکهیم تضاد موجب کاهش توسعهی جوامع میشود، ولی سیمل معتقد است که تضاد در اشکال مختلف آن در همهی جوامع یافت میشود و مانند وجوه زندگی مدرن، هم دارای عناصر مثبت و هم عناصر منفی است. او معتقد است که تضاد به جامعه شکل میدهد. برای اینکه هر جامعهای شکل نهایی خود را پیدا کند بایستی میزان خاصی از نظم و بینظمی، هماهنگی و رقابت و تمایلات مطلوب و نامطلوب را با هم دارا باشد. تضاد در هر دو مکتب انسجامگرایی و تفسیرگرایی از مقام مفهوم تحلیلی بالایی برخوردار است. - سنت یا چارچوب نظری تضاد همانند سنت کارکردی قابلیت تحلیل متناسب با نظریههای گوناگون را دارا است. - تضاد میان فرد و جامعه در نظریهی ماکیاول و هابس، که بعد هم در نظریه دورکهیم حضوری تازه پیدا میکند، تنها گونهای از قرائت در نظریهی تضاد به معنای مکتبی کردن معنای تحلیلی تضاد است. - ایجاد همبستگی عاطفی تولید تضاد نمیکند، ولی از ابزارهای مهمی است که در تضاد از آن استفاده میشود. مناسک عاطفی میتواند برای ایجاد تسلط در یک گروه یا سازمان استفاده شود، آنها به مانند چرخهایی هستند که به وسیله آنها هواداران برای مبارزه در برابر دیگر گروهها متشکل میشوند، آنها میتوانند سلسله مراتبی از منزلت پایگاهی را تحمیل کنند که در آن برخی گروهها بر دیگر گروهها با طرح یک هدف آرمانی مسلط میشوند تا آنها را تحت شرایط پایینتری قرار دهند. نظریه جامعهشناسی دینی وبر تمام این وجوه تسلط را از طریق تحت کنترل درآوردن همبستگی عاطفی در خود حمل میکند. - هرگاه بنابر توصیه باتامور، بلومر، کالینز و مرتن، به واقعیت اجتنابناپذیر وجود مفاهیم مکتبی یا ایدئولوژیک در کلام مرتن یا مفاهیم فلسفی در کلام کالینز و یا قوالب نظری در کلام بلومر در کنار و همراه با مفاهیم تحلیلی یا علی پی ببریم و کوشش کنیم این سویگیریهای مکتبی، فلسفی، ایدئولوژیک یا نظری را از مفاهیم تحلیلی یا علی جدا کنیم و سپس تنها به اسلوبهای تحلیلی یا به کلام کالینز به قوالب علی توجه کنیم و هم چنین به پیدایش یا بقای مکانیزم یا سازوکارهای پدیدآورنده یا برانگیزانندهی رفتار آدمی نگاهی دوباره بیافکنیم، پسانگاه وجود مفاهیم تحلیلی نظم، ساخت و کارکرد به همان میزان در همهی نظریهها بدیهی جلوه میکنند که مفاهیم تحلیلی دیالکتیک و تضاد. - اگر تضاد میان فرد و جامعه در دستگاه نظری دورکهیم شناخته نمیشد هیچگونه از انواع خودکشیهای شناختهشدهی او تعریف و تحلیل درستی پیدا نمینمودند. - پارسونز مفهوم تحلیلی و چنداسلوبی دیالکتیک را در برابر مفهوم مکتبی و یکاسلوبی تضاد یا تناقض طبقاتی قرار داده و نظریه خود (که به نظر میآید به کاربست دیالکتیک چنداسلوبی نزدیک باشد) را از آنها جدا میکند. بنابراین پارسنز، اگرچه در استفادهی ظاهری از اصطلاح دیالکتیک کمتر کوشید اما همانند دیگر نظریهپردازان بنیانگزار در گسترش مفهوم تحلیلی تضاد و دیالکتیک کوشید. مفاهیم متغیرهای الگویی پارسنز نیز مثال دیگری است که قطبی شدن حالتهای دوتایی در متغیرهای الگوی را یادآوری میکند. بخش سوم: شرح، نقد و تلفیق نظریهها و پارادیمها فصل هشتم: وارسی انتقادی مفاهیم مکتبی - مفاهیم مکتبی، آن دسته از مفاهیم مقولهبندی شدهای هستند که نشاندهندهی بخش مفروضات مسلم و اصول موضوعهی بدیهی هم در پارادایمها و هم در نظریههای علمیاند و بنا به حوزههای مکتبی و نظری در هر رشته، شامل خصوصیات مستقل و مجزایی خواهند بود که تفاوت نگرشهای بنیادین میان نظریهپردازان در هر رشته را نشان میدهد. پس مفاهیم مکتبی هم در پارادایمهای مکتبی و هم در نظریههای جامعهشناسی بخش اصول موضوعه ومفروضات مسلم را میسازند. ولی منظور از مفاهیم تحلیلی آن دسته از مفاهیمی هستند که فاقد گرایشهای مکتبی بوده و در برابر نشاندهندهی گرایشهای عمومی رشتهی جامعهشناسی است. - مفاهیم مکتبی را میتوان به دو روال بازشناسی نمود: نخست مکتبی دیدن مفاهیم تحلیلی، دوم پیدا کردن وجوه جامع و مانع اصول موضوعه و مفروضات مسلم، یا به اصطلاح پایههای نظری مکاتب. - رابطهی میان رفتار اجتماعی و خصایص موجود در ساخت با مقولهی «تعیّن Determiniation» مشخص شود ما با مفاهیم نظری و مکتبی خاصی روبرو هستیم که همگی جامعهشناسان آنرا نمیپذیرند، ولی اگر این رابطهی میان رفتار اجتماعی و خصایص ساخت را با مقولهی «تاثیر» توضیح دهیم با مفاهیم نظری و مکتبی خاصی روبرو نیستیم و همهی مکاتب آنرا به عنوان مفهوم تحلیلی میپذیرند. این تقسیمبندی تحلیلی در مورد هر کدام از مفاهیم تحلیل پنجگانه به یک شیوه میتواند به کار گرفته شود. - تحلیل ما از یک واقعهی اجتماعی در صورتی تحلیلی ساختی خواهد بود که تبیین واقعیت به گونهای که هست موردنظر باشد: یعنی بدون توجه به اصول موضوعهی گرایشهای نظری و مکتبی (یعنی Ismها). این تبیین و تحلیل ساختی است، نه ساختگرایانه. پسوند Ism یا «گرایی» خود تعریفکننده همین معنی است. ولی اگر در این تحلیل زیر تاثیر «گرایی» یا Ism مکتبی بودیم آنگاه تبیین ساختی ما به تبیین ساختگرایانه تبدیل میشود. هر پنج مفهوم تحلیلی را با افزایش یک «گرایی»ی خاص، یعنی با افزایش یک مجموعه از اصول موضوعهی مکتبی به مفاهیم مکتبی تبدیل نمود. - میتوان تفاوتهای حساس و مهم مبانی مکاتب و پارادایمهای نظری را در سه مفهوم خلاصه کرد: 1- تعریف انسان، 2- تعریف جامعه، 3- تعریف روابط متقابل انسان و جامعه. - از میان نظریههایی که تا آغاز قرن نوزدهم دربارهی تعریف مفهوم طبیعت آدمی (Human Nature) به وجود آمده است میتوان به جهار نظریهی معروف ذیل اشاره کرد: 1- تعریف روسو: که انسان را پاک و بیآلایش تعریف میکرد، 2- تعریف هابس: که انسان را شرور و پیرو منافع فردی تعریف میکرد، 3- تعریف لاک: که انسان را نه خوب و نه بد، بلکه دارای ذهنی سفید و ساده تلقی مینمود، 4- تعریف اسپینوزا: که انسان را جلوهای از خدا یا هستی میدانست. خوب یا بد بودن انسان در این نظریه منوط به شناختی میشود که وی نسبت به خود، جهان و به فعل رساندن امکانات درونی پیدا میکرد. در هر چهار تعریف بالا براین نکته مشترک توافق و تاکید شده است که تنها با قرارداد اجتماعی (Social contracts) است که میتوان انسان و جامعه را نجات داد، تجربهای که پس از جدال تاریخی سلطهی کلیسا و دین در دوران میانه سرانجام در دوران مدرنیتهی آغازین به کوشش برای جدایی علم و سیاست از دین انجامید. - مارکسگرایان ارتدکس در تعریف انسان به شیوهی تعریف لاک، ولی مارکسگرایان نو و حوزهی فرانکفورت بیشتر به شیوهی تعریف اسپینوزا نزدیک میشوند. تفاوت این دو شیوه نگرش، نظریهی مارکس را در میان مکاتب عواملگرای و تفسیرگرای در نوسان میافکند. اگر تعریف نوع لاک پذیرفته شود مارکس از دستهی عواملگرایان و اگر تعریف نوع اسپینوزایی پذیرفته شود از دستهی تفسیرگرایان تلقی خواهد شد. مارکس در هر دو شیوه تعریف، به هر روی انسان را معتقد میداند: یعنی انسان باید با نقد ایدئولوژی طبقه استعمارگر به حرکت و عمل اصلی تاریخی خویش دست بزند، حال یا بنابر نوع اول تعریف، فعل انسان منفعلانه و در نتیجه تغییرات حاصلهی ناشی از ساخت طبقاتی است، یا بنابر نوع دوم تعریف، فعل انسان نتیجهی کنش فاعلانهی بشر است. - جامعه از نظر انسجامگرایی، یک کل یا اندامواره است، پس خوب است، زیرا مبنای نظریه انداموارگی ایجاب میکند که کل همیشه درست باشد و اجزا نیز مادامی که همراه و همنوایی با کل هستند بهنجار و درستاند، در صورتی که جامعه از نظر مارکسگرایان، طبقاتی و به ناگزیر بیگانه و نادرست است. انسان انسجامگرایی بد، ولی جامعهی او خوب است. در برابر، انسان مارکسی خوب است اگر آگاه است و اطاعت سادهلوحانهی او نشانهی بیگانگی او است. ولی جامعهی طبقاتی به هر روی بیگانه، ظلمانی و ویران کردنی است. - در مبانی مکتبی یا مفاهیم ایدئولوژیک جامعهشناسی مارکس به سه مفهوم اساسی مکتبی، که مبنای تمام تبیینهای وی را میسازد، برخورد میکنیم: 1- مفهوم دیالکتیکی حرکت، به معنای هر دو مفهوم مکتبی و تحلیلی، که از اصول چهارگانه: تغییر، تاثیر متقابل،نفیِ نفی و تحول کم به کیف تبعیت میکند. 2- مفهوم عدالتاجتماعی، که تعریف کننده تضاد طبقاتی و جامعهی سالم است. 3- مفهوم خلاقیت کار، که تعریف کنندهی خصلت انسان سالم است. - مبانی مکتبی و ایدئولوژیک انسجامگرایی: 1- نظریه انداموارگی، 2- نظریه خِردگرایی قرن هیجدهم، 3- نظریه کارکردگرایانه. - ویژگیهای مهم مکتب تفسیرگرایی: 1- جامعه از مردمی تشکیل شده است که به نسبت فهم معانی و نیات مشترک میان آنها کنش نموده و در جامعه میزیند. 2- جامعه در هر صورتِ ساختاری، همان معانی یا نیات مشترک فهم شده توسط مردم است که برای زمانی نسبتا پایدار پابرجا است و بر چگونگی کنش مردم فشارآورانه سایه میاندازد، 3- هر تغییر یا ثباتی، در هر صورتِ ساختاری، بنابر فهم و نیات مشترک مردم میتواند ثابت بماند و یا تغییر کند. - روابط میان انسان و جامعه بر مبنای تعریف لاکی از مارکس و نظریه انسجامگرایان، رابطهای یک سویگرایانه و یک جانبه است، این جامعه است که انسان را تعیین میکند. اصلاحات اجتماعی نیز فقط وقتی ممکن میشود که ساخت جامعه اصلاح شود. از این دیدگاه مارکسی ارتدکسی، هرگونه کنش منفردانه حتی اگر در جهت اصلاح جامعه باشد، یا حرکتی پتیپورژوانه یا عملی خودگرایانه و کجروانه تلقی میشود. ولی در تعریف اسپینوزاییِ مارکس و نظریه تفسیرگرایی و پدیدارگرایی، انسان فاعل و تغییردهندهی تاریخ است. انسان اگرچه در ضروریات زمان و مکان و تنگنای تاریخی درگیر و محصور در شرایط اجتماعی (طبقاتی، اجتماعی، فرهنگی و ...) است، اما شرطیِ شرایط نیست. پس رابطهی انسان و جامعه رابطهای دوسویه و دوجانبه است: هم تاثیر میگیرد و هم تاثیر میگذارد، اما تعیین نمیشود. فصل نهم: وارسی و نقد دستهبندی در پارادایمهای مکتبی - دستهبندی پارادایمهای مکتبی در طول تاریخ رسمی مطالعهی نظریههای جامعهشناسی عموما به سه شکل کاملا مشخص انجام میشده است: 1- دستهبندی براساس اصول موضوعه، 2- دستهبندی براساس تاریخ زندگی افراد خاص، 3- دستهبندی براساس موضوعهای جامعهشناسی و سطوح مطالعات. - هر دستهبندی پارادایمی بایستی: 1- براساس اصول موضوعه انجام پذیرد، 2- روشن و روا و از ایهام برکنار باشد، 3- از تعدد و کثرت شاخهها بپرهیزد و نظریههای بیشتری را در هر شاخه قرار دهد، 4- جامع ویژگیهای تمام مکاتب موجود در آن رشته و مانع ورود مکاتب از دیگر رشتهها باشد. - اولین نوع دستهبندی مکاتب مبتنی بر اصول موضوعه را میتوان در کار سُرُکین مشاهده کرد. مبنای تقسیمبندی سرکین متغیرها یا عواملی است که نظریهپردازان در تعیین رفتار مشخص به آنها توجه و تکیه میکنند. مهمترین حوزهی تقسیمبندی مبانی نظری جامعهشناسی که در کارهای ابتدایی سرکین و راس آغاز شد تقسیمبندی بر اساس اصول موضوعهی جامعهشناسان بود. شاید بتوان مید و بلومر را نیز آغازگران این فرآیند از سالهای پیش از دهه شصت –دقیقا از سال 1937 که سال نامگذاری مکتب کنش متقابلگرایی نمادی بود- به شمار آورد. مدل دوگانه بلومر، به دو مکتب عواملگرایی و تفسیرگرایی، به تقسیمبندی کوچکتری در حوزهی عواملگرایی نیز میرسد که براساس آن عواملگرایی را به دو دستهی عواملگرایان بیرونی و عواملگرایان درونی تقسیم میکند. این مدل عوامل بیرونی و درونی را با کمی تغییر در سالهای بعد، جیمز کلمن به شیوهای خاص خود پروراند. - کلمن به دو مدل تبیین و تحلیل دادهها اشاره میکند که براساس اصول موضوعهی نظری تقسیمبندی میشود: شیوهی نخست عوامل بیرون از فرد را در نظر میگیرد و شیوهی دوم عوامل درونی فرد را در تبیین مهم میداند. این دو مدل به نظر او میتواند در تبیین رفتارهای سازمانیافته یا رفتار سیستمی نیز به کار گرفته شود.در شیوهی نخست رفتار سیستمی نسبت به عوامل بیرونی یک دورهی تاریخی و در شیوهی دوم به بررسی فرآیندهای درونی نظام و سیستم اجتماعی توجه میشود. روشن است که هر دو مدل بیرونی و درونی در ذیل تقسیمبندی عواملگرایی بلومر قرار میگیرند، زیرا هر دو مدل در نهایت، به دستههایی از متغیرها یا عواملی اشاره میکنند که رفتار یا پاسخهایی را از پیش تعیین و پیشبینی میکنند. - اسکیدمور مجموع مکاتب را به چهار پارادایم مکتبی عمدهی دادوستدگرایی (Exchange Theory)، کارکردگرایی (Functionalism)، کنشمتقابلگرایینمادی (Symbolic Interactionism) و پدیدارگرایی (Phenomenology) تقسیم میکند. - ترنر با تاکید بر مدل تقابلی «تضاد-انسجام Conflict-Integration» نخست مکاتب را به دو دستهی اصلی تقسیم میکند. او ضمن اشاره به اینکه در تقسیمبندی بایستی سعی شود ویژگی شاخهسازی در مدل دستههای مکاتب از مهمترین و عمومیترین ویژگیهای مشترک میان نظریهها باشد و از شاخهسازی بسیار زیاد در مدل دستهبندی مکاتب پرهیز نمود چهار مکتب عمده را معرفی میکند: 1-نظریهی کارکردی، 2-نظریه تضاد، 3-نظریه کنش متقابلگرایی و نظریه نقش، 4-نظریهی دادوستد. - سوینگمود نظریهها را در دو مقطع تاریخی کلاسیک و مدرن تقسیمبندی میکند. - ریتزر ضمن توجه به افراد نظریهپرداز، به دستهبندی مکاتب براساس اصول موضوعه هم پرداخته است. وی جامعهشناسی را در سه پارادایم کلیتر بررسی میکند و به این وسیله بیشتر به گونهای از تقسیمبندی عمومیتر و شاملتر پایبندی نشان میدهد. او در این کار به سه پارادایم اشاره میکند: 1-پارادایم واقعیت اجتماعی به نمایندگی دورکهیم، 2-پارادایم تعریف اجتماعی به نمایندگی وبر، 3- پارادایم رفتار اجتماعی به نمایندگی اسکینز و هومنز. - کیویستو موضوعهای عمده که در چشماندازهای نظری جامعهشناسان مهم بوده است را مبنای تقسیمبندی خویش قرار میدهد. او چهار موضوع عمده را به این شرح تفکیک میکند:1-جامعهی صنعتی،2-دموکراسی،3-فردگرایی،4-مدرنیته. مارکس و مارکسگرایان جدید را در موضوع جامعهی صنعتی مطرح میکند. وبر، پارسونز و برخی ساختگرایان و نهایت هابرماس را نیز در حوزهی دموکراسی قرار میدهد. آنگاه نظریات دورکهیم و مرتن را همراه با دُتُکویل و تونیس در حوزهی سوم یعنی فردگرایی جای میدهد. سرانجام سیمل، پارک، بودریلار و گیدنز را در حوزهی چهارم یعنی مدرنیته قرار میدهد. - در تقسیمبندیهای مبتنی بر موضوع مورد مطالعه، کلیت و تمامیت نظریهی جامعهشناسی مخدوش میشود، زیرا جامعهشناسی که عموما بنابر موضوع، ناگزیر از تغییر روش میشود، میتواند در بررسی یک موضوع به جوامع صنعتی بپردازد و در موضوعی دیگر به فردگرایی: مثل تئوری بیگانگی مارکس که میتواند در هر دو حوزهی جامعهی صنعتی یا فردگرایی مورد مطالعه قرار گیرد. تقسیمبندی بر اساس سطح مطالعاتی کلان و خُرد نیز به همین مسئلهی مخدوشسازی و کاهشگرایی جامعهشناسی مبتلا است، زیرا جامعهشناس در یک مطالعه میتواند موضوعی خرد و همان جامعهشناس در مطالعهای دیگر موضوعی کلان را مورد بررسی قرار دهد، ولی در هر دو حالت میتواند دارای یک مکتب خاص، مثلا مارکسگرا یا انسجامگرا باشد. گورویچ، گولدنر، میلز و استرنبرگ همه بر علیه چنین نتایجی در نظریهها هشدار دادهاند. - هربرت بلومر در تقابل حساس میان مفاهیم تحلیلی و مکتبی، کلیهی مکاتب جامعهشناسی را به دو مکتب زیر تقسیم میکند: 1-مکتب عواملگرا (=متغیرگرا) یا جامعهشناسی متعارف که عمدتا مبتنی بر تحلیلهای متغیری یا عواملی هستند و به شیوههای کمی و عددی به تحلیل واقعیت میپردازند، 2-مکاتب تفسیرگرا، که میتوانند قلمرو پارادیمی وسیعی را از تفهمگرایی وبری تا پدیدارشناسی شوتز، شلر، برگر، گارفینکل و رفتارگرایی مید و هم کنش نمادی بلومر را دربر گیرد. - مدل عواملگرایی، بر دو گوهر هستیشناختی و روششناختی استوار است: 1-ویژگی هستیشناختی که براساس آن رفتار آدمی را معلول برخی از علل و در گونههای متعدد آن، میدانست. برآیند روشن چنین مدلی باورداشت جبرگرایانه در تبیین رفتار بوده است. 2-ویژگی روششناختی که بر اساس آن و به دلیل یکسویه بودن تاثیر علت بر معلول، همیشه میتوان پاسخ یا رفتار آتی آدمی را از پیش مفروض دانست و به پیشبینی قانونمندانهای دست زد. - به نظر بلومر، مکتب عواملگرایان یا متغیرگرایان رفتار اجتماعی را محصول یا نتیجهی جبری و ناگزیر تعدادی عوامل یا متغیرهای مستقل میداند که در صورت ثابت بودن و یا کنترل نمودن شرایط آزمایشگاهی رابطهی میان متغیر مستقل و وابسته را رابطهای قطعی تعریف میکند، یعنی وجود هر متغیر وابستهای الزاما وابسته و منوط به متغیر مستقل است. بلومر معتقد است آنچه در الگوی فوق فراموش شده است نقش تفسیرگری و فاعلیت انسان است که میتواند رابطهی یکسویه فوق را دوسویه کند. - صرفنظر از درستی یا نادرستی هر کدام از دو پاردایم مکتبی به هر حال میتوان به دو مکتب مهم در علوماجتماعی اشاره نمود که هر کدام مبین یک دسته از مفاهیم مکتبی هستند. مهمترین تاکیدی که دربارهی تبیین رفتار اجتماعی حساسترین تفاوت این دو مکتب را نشان میدهد این است که در مکتب عواملگرایی رفتار اجتماعی آدمی «تعیینشده»ی برخی عوامل است و در مکتب تفسیرگرایی رفتار آدمی تنها «تحت تاثیر» برخی عوامل واقع میشود، اما این خود آدمی است که به هر روی فاعل کنش است. بر همین اساس است که بلومر مکاتب علومرفتاری را به دو دستهی1-متغیرگرا (یا عواملگرا) و 2-تفسیرگرا تقسیم میکند. - بودن و بوریکو: «پارادایم عواملگرایی معروف، در تحلیلها و ابزارهای آماری محقق را به اصول موضوعهی چالشبرانگیز هدایت میکنند و آن اینکه تمام افراد و جوامع بایستی به عنوان متغیرهایی در یک لیست دستهبندی و نشان داده شوند. هدف چنین تحلیلهایی تنها نشان دادن این معنای ساده است که تاثیر هر کدام از این تغییرات بر همدیگر چقدر بوده است. اگرچه پیدا کردن وزن آماری هر کدام از این متغیرها میتواند مفید باشد، مثل ضریب تفاضل متغیرها، اما تحلیلهای آماری از این دست تنها میتوانند یک گام از فرآیند تحلیل را طی کرده باشند. برای توضیح ضریب تفاضل (مثلا)باروری همیشه به این نکته نیاز هست تا رفتار کنشگران نسبت به مسئلهی باروری توضیح داده شود. انجام چنین کاری یعنی رد پارادایم «فرد در لیست متغیرها» و جایگزینی و قبول پارادایم «فرد به عنوان فاعل کنش»». در این متن «پارادایم فرد در لیست متغیرها» معرف مکتب عواملگرایی و «پارادایم فرد به عنوان فاعل کنش» معرف مکتب تفسیرگرایی است. - از نظر بلومر کنش پیوسته، نشاندهندهی ویژگیهای عمومی ساخت، کارکرد و نظم است. این شاخصها از جمله خصیصههای چهارم کنش پیوسته است که به خصیصهی ثبات و استخوانی کنش متقابل نمادی یا ساخت نمادی روابط متقابل اجتماعی اشاره دارد. میتوان گفت که دستهبندی بلومر به این شکل قابل تغییر است: 1-مکاتب ساختی-کارکردی عواملگرا و متغیرگرای، 2- مکاتب ساختی-کارکردی تفسیرگرا. - اگر از منظر تفاوت مکتبی پارادایمهای نظری بنگریم از مجموع شرحهای مختلف جامعهشناسی میتوان با کاربست سه مفهوم مکتبی انسجام، تضاد و تفسیری به سه شکل عمدهی گرایشهای مکتبی ذیل جهت ارائهی یک دستهبندی عام جامعهشناختی رسید: 1-انسجامگرایی: که میل به سوی حفظ نظم را مهمترین شاخص میداند، 2-تضادگرایی: که میل به سوی حرکت و تغییرهای اساسی و حتی تند را مهمترین خصایص میداند، 3-تفسیرگرایی: که میل به سوی نظم یا تغییر را به تفسیر و درک مشترک مردم مربوط میداند. - از مدل دوگانهی بلومر و تلفیق آن با مدلهای اسکیدمور و ترنر و با ترکیب متداولترین مفاهیم تحلیلی، یعنی ساخت و کارکرد، میتوان به این دستهبندی پارادایمی رسید: 1-مکتب ساختی کارکردی تضادگرایی، 2- مکتب ساختی کارکردی انسجامگرایی، 3- مکتب ساختی کارکردی پدیدارگرایی،4- مکتب ساختی کارکردی کنش متقابلگرایی. - معنای کنش، یا کنیدن، یا کنشسازی (Act constructing) در تعبیر بلومر، در زندگی عملی آمریکاییان درست به معنای ساخت واقعیت به شمار میآمد که میبایستی در هر موقعیت خاصی به نسبت با آن کنشی ویژه ساخته و پرداخته شود. بنابراین در تمدن آمریکایی کنش نه در برابر ساخت، بلکه عین ساخت دیده و فهمیده میشود، یعنی گذر از دوگانگی کنش-ساخت و رسیدن به یگانگی «کنش-ساخت». به دیگر سخن، ساخت مفهوم مکتبی انسجامگرایانه از کنش میباشد و کنش مفهوم مکتبی تفسیرگرایانه از ساخت است. بنابراین، شرح ریتزر، کرایب و دیگران از تقابل ساخت و کنش در قالب فهم تفسیرگرایی اروپایی است، فهمی که تفسیرگرایی آمریکایی آن را مردود شمرده و کنش را همان ساخت برسازی شده توسط کنشگران، ولی در صورت کنش پیوسته، میداند. - به نظر میآید مدل نظری ساختسازی (Structuration) گیدنز نیز براساس همان اسطورهی تفسیرگرایی اروپایی قرار دارد که دوگانگی کنش-ساخت را مفروض قلمداد میکند، اما با این تفاوت با دیگر نظریهپردازان اروپایی که ساخت واقعیت را نه برآمده از کنش در برابر ساخت و نه برساخته از ساخت در برابر کنش، بلکه فراگردی از بازپروری یا بازتولید (Reproduction) از ساخت واقعیت میداند، که نشانگر هر دو عنصر کنش و ساخت است. فصل دهم: شرح دستگاههای نظری Theoretic system - هر فرآیند پژوهش علمی پس از طی مرحلهی استنتاج، یا برآیند پژوهش و سپس در صورت اثبات روایی در موقعیتهای مشابه به قانون، یا قالبی تکرارپذیر، تبدیل میشود. ولی قانون که تنها رابطههایی را میان چند متغیر توضیح میدهد هیچگاه نمیتواند معنای جامعهشناسی واقعیت را تبیین کند. از این روی، به ناگزیر بایستی از اصول موضوعه و مفروضات مسلم نظریههای جامعهشناختی بهره گرفت و قانونهای جامعهشناختی را توصیف و تبیین نظری نمود. - در تعریف واژهی نظریه، بودن و بوریکو، پس از طرح این نکته که نظریه در جامعهشناسی به معانی مختلفی تعبیر شده است، نظر مرتن را شاهد گرفتهاند و گفتهاند: «مرتن مینویسد جامعهشناسان میل دارند واژهی نظریه را مترادف با موارد ذیل به کار برند: 1-روششناسی، 2-سویگیریهای جامعهشناسی عمومی، 3-تحلیلهای مفهومی، 4-تفاسیر جامعهشناختی تاریخی 5-تعمیمهای آزمایشی، 6-استخراج و استنتاجها و کدگذاریها، 7-نظریهی جامعهشناختی به معنای دقیق آن». آنها سپس برای جداکردن نظریهی مرتن از نظریهی کان و دیگر صاحبنظران، نظریه را در دو معنای ذیل بخشبندی میکند: 1-نظریه به معنای دقیق آن، 2-نظریه به معنای پارادایمی آن. - «نظریه به معنای دقیق آن» یعنی مجموعهای از قضایای به هم مربوطی که یک نظام نظری را میسازد و با رجوع به آن میتوان دربارهی دادههای یافت شده استنتاج و تفسیر نظری ارائه نمود، یا به دیگر سخن، دادهها و روابط یافت شده را با آن فهمید و تبیین نمود. - پارادایم از نظر مرتن یعنی مجموعهای از قضایا و مفاهیمی که برای هدایت تحقیق یا پژوهش در محدودهای خاص از آن استفاده میشود اما تعبیر کان از پارادایم کاملا متفاوت است و بیشتر در علوم طبیعی کاربرد دارد. پارادایم از نظر کان یعنی یافتههای علمی که پذیرفته شدهی جهانی هستند و مدلی را برای شناخت و حل مسئله برای مدت زمانی طولانی به وجود میآورند. - تعریف پارادایمی از نظریه به خود واقعیت نمیپردازد، بلکه مدل و الگویی میسازد تا چگونگی فهم واقعیت را ممکن کند، ولی نظریه به معنای دقیق آن، از همین چارچوب استفاده میکند تا خود واقعیت را بشناسد. - بودن و بوریکو پارادایمها را به سه دسته تقسیم میکنند: 1- پارادایم مفهومی (Conceptual Paradigm) یا سنخشناسی، مثل سنخشناسی جوامع دوگانه، 2- پارادایم شبیهشناختی (Analogical Paradigm) مثل مطابقت نظری جامعه و طبیعت، 3- پارادایمهای صوری (Formal Paradigm) که بیشتر روششناختی و شناختشناختیاند و به نحوه و چگونگی ساخت نظریهها توجه میکنند. - کاربست مفاهیم تحلیلی، به دلیل فرازمانی، فرامکانی، فراشخصی و به ویژه فرامکتبی بودن آن، تحلیل نظری را نه در پارادایم نظری میگنجاند و نه در پارادایم مکتبی. پارادایم فرانظری با نظریه به معنای پارادایمی آن، یا با نظریه به معنای دقیق آن و نیز با پارادایمهای مکتبی است که میتواند به عنوان چارچوبی برای تبیین فرانظری (Meta theoretical explanation) و یا تلفیق فرانظری به کار آید. هر پارادایم فرانظری میتواند تلفیقی فرانظری از عناصر مفهومی مهم پارادایمهای مکتبی باشد. - پارادایم فرانظری میتواند به چهار صورت از تلفیق فرانظری دست یابد: 1- تلفیق فرانظری از پارادایمهای نظری مشابه یا یکسان، 2- تلفیق فرانظری از پارادایمهای نظری مخالف یا نایکسان، 3- تلفیق فرانظری از پارادایمهای مکتبی مشابه یا یکسان، 4- تلفیق فرانظری از پارادایمهای مکتبی نایکسان یا مخالف. - در همفراخوانی مناطق معرفتی و مراحل پژوهش دوگونه پارادایم مشخص میشود: 1-پارادایم نظری و بهرهوری از روشهای میاندامنه و زمینهای، 2- پارادایم مکتبی و بهرهوری از تحلیلهای مفهومی عام وکلان. - مهمترین ویژگی در تفکیک دو پارادایم نظری و مکتبی کاربست قواعد دو روش میاندامنه و زمینهای است. - مطالعه در چارچوب تحلیلی میاندامنه یعنی مطالعهی چگونگی کارکرد سازمانهای اجتماعی، اما نه به شیوهی پارسنزی در سطح ساختهای کلان جامعه و نه در سطح کنشهای متقابل خرد، به گونهای که برای مثال، گارفینکل بر آن پای میافشرد. در برابر هر دو روش انتزاعی پارسنز و خردگرایی گارفینکل، استراس به تحلیل ساخت در سطح میاندامنه (Mesolevel) و در فرآیندهای سازمان روی آورد، یا قلمروی از تحلیل ساختاری که بلومر، بدون دلواپسی از درگیر شدن در اصطلاحات خرد و کلان، آنرا در سه قلمرو تاریخ، سازمان و نهاد قرار داده بود و بر آن بود که واحد مطالعهی کنش پیوسته، شامل هر سه قلمرو، بستر اصلی، زمینه و گسترهی مطالعاتی جامعهشناسی را میسازد، زمینههایی که از تحلیلهای میاندامنهی رفتارهای جمعی آغاز میشود و تا سطح کلان یا مولار و به موضوعهای بزرگ ساخت یا جنبشها، یا سامان یا نظر عامه، میرسد. - فراگردهای شرح نظری: 1- فراگرد توصیف (Description Process)، 2- فراگرد تحلیل (Anahysis Process)، 3- فراگرد تبیین (Explanation)، 4- فراگرد نقد (Critic Process)، 5- فراگرد تلفیق یا همگرایی. - فراگرد توصیف نخستین گام در شرح هر نظریه است. مهمترین قاعده در توصیف یک نظریه عبارت از کوششی منظم برای ارائهی گزارشی دقیق و مشروح از عناصر جستارهای هر تخیل نظری است. برای دقت در گردآوری تمامی اجزاء یک نظریه و دنبال کردن نکات یاد شدهی بالا لازم میآید تا هر جستار با شیوهی تحلیل عناصر کندوکاو شود تا زمینههای لازم برای فرآیند بعدی، یعنی فراگرد تحلیل، آماده شود. - فراگرد تحلیل به معنای نشان دادن ویژگیهای حساسگر و پیدا کردن ریزترین عناصر مهم و حساس یا جستارهای درونی آن به نسبت همخوانیها، همفراخوانیها، همپوشانیها و روابط حساس میان عناصر یافتشده در هر دستگاه نظری است. همخوانی، همفراخوانی و همپوشانی جستارهای هستیشناسی و روششناسی با هر کدام از عناصر دو جستار ایستاییشناسی و پویاییشناسی از لوازم مهم و حساس در تحلیل هر نظریه به شمار میروند. - فراگرد تبیین به دو صورت میتواند رخ دهد: در صورت نخست برآیند فراگرد تحلیل را مبنا قرار داده، به همان معنای نظریه به معنای دقیق آن، تا واقعیت مورد مطالعه توضیح یا شرح و تبیین شود. در چنین وضعیتی فراگرد توصیف و تحلیل نظری برای تبیین واقعیت اجتماعی و نه شرح دستگاه نظری، به کار میآید. اما در صورت دوم، هرگاه برآیند فراگرد تحلیل به معنای پارادایمی آن به کار گرفته شود فراگرد تبیین نظری به همان کارکردهای فراگرد تحلیل برگشتپذیر است که سمتوسوی بعدی آن به سوی نقد نظری یا تلفیق نظری میرود و نه تبیین واقعیت. - فراگرد نقد، ما را در پیدا کردن کاستیهای موجود در یک دستگاه نظری به نسبت ناهمخوانیهای میان عناصر جستارهای هستیشناسی و روششناسی با دیگر جستارها یا در هر کدام از جستارها یاری میرساند. - در فراگرد تلفیق احتمال توانمندسازی یک یا چند دستگاه نظری به نسبت امکان تلفیق یا همگرایی برخی از عناصر آنها در هر کدام از جستارها دنبال میشود. فراگرد تلفیق نشاندهندهی همگرایی نظری هوشیارانه و برنامهریزی شده است. همگرایی نظری به دو صورت مهم دیده میشود: 1- همگرایی به نسبت نظریههای پیشین، 2- همگرایی به نسبت نظریههای پسین. - برای گسترش کارایی نظریه به هر دو معنای دقیق و پارادایمی آن، میتوان با پیمودن چندگام فضای تازه و گستردهتری را برای تحلیل پرورانید. دو سازوکار روششناختی را میتوان پیشنهاد داد: الف: استفادهی کارکردی از مفهوم عام در نظریه روششناختی بلومر ب: استفاده از چارچوب نخستی و دومی در نظریه روششناختی گافمن. برای به انجام رسانیدن چنین رویکردی پیمودن گامهای زیر به ناگزیر میبایستی طی شود: 1- نخست بایستی اسلوبهای موجود در هر نظریه یا پارادایم را از معنای کاربردی خاص یا تاریخی آن خارج نمود، یعنی از چارچوب نخستی به معنای گافمنی آن. 2- سپس آن اسلوبها را در معنای عام آن، به معنایی که بلومر توصیه میکرد، به کار گرفت. 3- پس از آن اسلوب مورد نظر را در معنای عام با استفاده از شیوهی تحلیل عناصر در معنای جدید آن برای تحلیل آماده نموده و از آن برای فهم دادههای تازهتر در موارد عام اسلوبهایی را پرورانید، یعنی ساخت و پرداخت چارچوب تحلیل دومی. 4- پسانگاه میتوان اسلوب عام ساخته شده که از موقعیت پیشین خود جدا شده است را در موقعیت جدیدتری به کاربست، کاربردی کردن چارچوب دومی در موقعیت ویژهی تاریخی یا هر موقعیت نوظهوری.
